تبليغاتX
نقش خیال
نقش خیال
 

صفحه نخست
تماس با نویسنده
HZANDI@Gmail.Com
درباره نویسنده وبلاگ


برخی نوشته‌های پیشین

آدرس وبلاگ جدید

www.razigar.com


 

Image and video hosting by TinyPic


 


 
 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

باز نشر مطالب این صفحه به شرط درج لینک بلا مانع است.

 

 

- بهش گفتم جناب سروان ، آدم خوبه مرام داشته باشه ! نون بريدن عاقبت نداره داداش من ! من اگه مجبور نبودم كه نميومدم ساعت 3 صبح زن وبچه رو ول كنم ،تو اين سرما بيام مسافر كشي !
يك پك عميق به سيگارش مي زند و دنده را به قول خودش چاق مي كند .دلم نمي آيد كه از او بخواهم سيگارش را خاموش كند .
-سرتونو درد ميارم آقا ، هرچي ما گفتيم ، تو كتش نرفت كه نرفت ، كارت ماشين رو گرفت و ماشين رو خوابوند پاركينگ . مارو برد پيش رئيسش ، گفت اين يارويه ماهه مياد اينجا مسافرسوار مي كنه ! گفتم آقا لااقل از من بپرس تا راستش رو بگم . من يه ماه نيس ميام ، حدود دو ساله ميام فرودگاه مسافر ميزنم ، خونم همين پشت فرودگاس ، بچه ي مريض دارم ، هرآن بايد بتونم برم خونه ، اينه كه ناچارم بيام اينجا .يارو گفت مجبوري دروغ بگي ! اينو كه گفت همچي حالم گرفت كه كه بدون هيچ حرفي اومدم بيرون . ماشين يه ماه موند اونجا . واسه گرفتن خلافي ماشين كه فرستادنم ، ديدم پونصد هزار تومن خلافي دارم ،مال خيلي سال بود، سرت رو درد نيارم آقا ، پس اندازمونم اينجوري ته كشيد . الان يه هفتس ماشين رو آوردم بيرون .روزي هفده هيجده ساعت روماشين كار مي كنم .
از همه درزهاي پيكان مدل چهل و هشتش باد سرد مي آيد.
- آقا سردتون كه نيس ؟ به هرحال شرمندم به خدا ، بخارش معلوم نيس چه مرگش شده .
چهره اش با صفاست ، به دل مي نشيند ، حرف كه مي زند برق كودكانه اي از چشمهايش بيرون مي زند ، مي گويد سي وهشت سال دارد ، اما شكسته تر به نظر ميرسد . او ، راننده ماشينيست كه امشب توي فرودگاه ، طي كرده ايم ، مرا كه خسته از بم برگشته ام ، تاخيابان ملك برساند و سه هزارتومان بگيرد .از آن آدمهاست كه در برخورد اول احساس مي كني انگار اورا سالهاست مي شناسي . قيافه اش به شغلي كه داردنمي خورد والبته اين براي من عجيب نيست ، در اين سالها اين مورد را زياد ديده ام .
- از كي با ماشين كار مي كني؟
- از سال 68
- قبلش كجا بودي ؟
- قبلش ؟ والا قبلش مي جنگيديم ، بسيجي بي ترمز بوديم .اين يادگار اونوقتاس !
اين را مي گويد و دست چپش را نشانم مي دهدكه دوتا انگشت ندارد .
با خنده تلخي مي گويم :
- دهه ! پس اونا رو كجا گذاشتي؟
- همونجايي كه جوونيمون رو ، رفيقامون رو گذاشتيم .خوب ته و توي مارو در آوردي ها !
به مقصد رسيده ايم . كرايه را مي دهم و پياده مي شوم .صدايش را مي شنوم :
- آقا پول زيادي دادي كه !
- قابلت رو نداره ، خواستم حرف خودت بشه كه همون اول گفتي .
- بابا اونو شوخي گفتم . شرمنده كردي .
انگار دلش نمي آيد برود . از لبه پياده رو با لبخندي نگاهش مي كنم .
- دنيا كوچيكه داداش ، باز مي بينمت ، جبران مي كنم !
این را می گویدوبا لبخندي كه بر چهره خسته اش دارد دستي تكان مي دهد و راه مي افتد . من هم راه مي افتم و زير لب مي گويم :دنيا كوچيكه داداش ! 

لينک نوشته شده در  یازدهم اسفند 1383ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

 

 

 
.

 

 

خیالات فضول‌الممالک


برای مطالعه فرمایشات سابق  به »آرشيو مربوطه مراجعه بفرمایید.