- بهش گفتم جناب سروان ، آدم خوبه مرام داشته باشه ! نون بريدن عاقبت نداره داداش من ! من اگه مجبور نبودم كه نميومدم ساعت 3 صبح زن وبچه رو ول كنم ،تو اين سرما بيام مسافر كشي !
يك پك عميق به سيگارش مي زند و دنده را به قول خودش چاق مي كند .دلم نمي آيد كه از او بخواهم سيگارش را خاموش كند .
-سرتونو درد ميارم آقا ، هرچي ما گفتيم ، تو كتش نرفت كه نرفت ، كارت ماشين رو گرفت و ماشين رو خوابوند پاركينگ . مارو برد پيش رئيسش ، گفت اين يارويه ماهه مياد اينجا مسافرسوار مي كنه ! گفتم آقا لااقل از من بپرس تا راستش رو بگم . من يه ماه نيس ميام ، حدود دو ساله ميام فرودگاه مسافر ميزنم ، خونم همين پشت فرودگاس ، بچه ي مريض دارم ، هرآن بايد بتونم برم خونه ، اينه كه ناچارم بيام اينجا .يارو گفت مجبوري دروغ بگي ! اينو كه گفت همچي حالم گرفت كه كه بدون هيچ حرفي اومدم بيرون . ماشين يه ماه موند اونجا . واسه گرفتن خلافي ماشين كه فرستادنم ، ديدم پونصد هزار تومن خلافي دارم ،مال خيلي سال بود، سرت رو درد نيارم آقا ، پس اندازمونم اينجوري ته كشيد . الان يه هفتس ماشين رو آوردم بيرون .روزي هفده هيجده ساعت روماشين كار مي كنم .
از همه درزهاي پيكان مدل چهل و هشتش باد سرد مي آيد.
- آقا سردتون كه نيس ؟ به هرحال شرمندم به خدا ، بخارش معلوم نيس چه مرگش شده .
چهره اش با صفاست ، به دل مي نشيند ، حرف كه مي زند برق كودكانه اي از چشمهايش بيرون مي زند ، مي گويد سي وهشت سال دارد ، اما شكسته تر به نظر ميرسد . او ، راننده ماشينيست كه امشب توي فرودگاه ، طي كرده ايم ، مرا كه خسته از بم برگشته ام ، تاخيابان ملك برساند و سه هزارتومان بگيرد .از آن آدمهاست كه در برخورد اول احساس مي كني انگار اورا سالهاست مي شناسي . قيافه اش به شغلي كه داردنمي خورد والبته اين براي من عجيب نيست ، در اين سالها اين مورد را زياد ديده ام .
- از كي با ماشين كار مي كني؟
- از سال 68
- قبلش كجا بودي ؟
- قبلش ؟ والا قبلش مي جنگيديم ، بسيجي بي ترمز بوديم .اين يادگار اونوقتاس !
اين را مي گويد و دست چپش را نشانم مي دهدكه دوتا انگشت ندارد .
با خنده تلخي مي گويم :
- دهه ! پس اونا رو كجا گذاشتي؟
- همونجايي كه جوونيمون رو ، رفيقامون رو گذاشتيم .خوب ته و توي مارو در آوردي ها !
به مقصد رسيده ايم . كرايه را مي دهم و پياده مي شوم .صدايش را مي شنوم :
- آقا پول زيادي دادي كه !
- قابلت رو نداره ، خواستم حرف خودت بشه كه همون اول گفتي .
- بابا اونو شوخي گفتم . شرمنده كردي .
انگار دلش نمي آيد برود . از لبه پياده رو با لبخندي نگاهش مي كنم .
- دنيا كوچيكه داداش ، باز مي بينمت ، جبران مي كنم !
این را می گویدوبا لبخندي كه بر چهره خسته اش دارد دستي تكان مي دهد و راه مي افتد . من هم راه مي افتم و زير لب مي گويم :دنيا كوچيكه داداش !
