عصر عاشوراست! مدعيان دين ، بر لشكرخورشيد تاختند، زدند و بردند و سوختند . . .
حسين ، مردي بود كه آمده بود به عالم بياموزد كه در غياب فرصت خوب زيستن ، لااقل مي توان خوب مرد،و بياموزد كه ظلم و جور نمي ماند اگر حرمت مردن را به اندازه زيستن بدانيم .
براستي مرگ در دستان او چقدر حقير مي نمايد ، چه ، او فرزند خانواده ايست كه مرگ هماره در دستانشان حقير و اسير بوده است .
حسين براي فتح حكومت نيامد ، چه آنكه زاده خاندان زهد و سياست بهتر از هر كسي مي داند كه با هفتاد و دوتن پيروزي بر انبوه لشكر جور ناممكن است ، چه آنكه مردي كه براي فتح حكومت آمده باشد ، بجاي وصف كامراني قدرت ، از زيبايي مرگ براي فرزند آدم حكايت نمي گويد .
او خواست بياموزد كه آنكسي كه از مرگ نهراسد ، از همه تاريخ بزرگتر خواهد بود . او آمد تا بياموزد كه خوب مردن به اندازه خوب زيستن ارج دارد .
اكنون عصر عاشوراست و پيكر حسين در ميانه ميدان ، خرسند از آنچه به تاريخ آموخته است ، آرميده است .
از پنجره به خيابان نگاه مي كنم ، بندگان حقير خاك بر مردي كه از تاريخ بزرگتر است مي گريند ! چهره هاشان را مي بينم ، چشمهايم را مي بندم و پيكر خورشيد را مي بينم كه در ميانه ميدان بر زمين اوفتاده است و نسيم تنهايي بر او مي وزد . او هنوز هم تنهاست ! نامش بر دهانهاست اما ياد و راهش .....
با خودم مي گويم كه تنهايي ، قسمت جاودانه آنهاييست كه اين همه بزرگ باشند ، بزرگتر از تاريخ .
