میگویند گنجی تند رفته است و از خطوط قرمزی که هر حکومتی برای خود دارد ، عبور کرده است، و این را نه تنها مخالفان شیوه او - که با محبوس نمودن وی بر این موضوع پای فشردند- که حتی همفکران و دوستان نزدیک او - از جمله سعید حجاریان- نیز بیان کردهاند. اگر این مدعا را یکسر بپذیریم، باز هم این نگاه معصومانه پرشور که در چشمان اکبر است ، آدم را رها نمیکند و فارغ از اندیشهیِ صاحبش، نمیگذارد بیاعتنا از مقابلش عبور کنی.
بهترین تعبیر را درمورد اکبر از بهنود شنیدهام که میتوان با او مخالف بود، اما نمی توان او را دوست نداشت و این تعبیر، گویی جامهایست که نه فقط بر تن گنجی، که بر تن آقای خاتمی و بسیاری دیگر از رهبران جنبش اصلاحات نیز ، راست میآید .
در اتاق شماره ۱۶۶ سالن شش اندرزگاه اوین ،بدان نشانی که دکتر مهاجرانی میدهد- که خود از شعبدهیِ ایام شبی را در آن سرکرده است-، مرد دلشکسته و بیماری روزگار سر میکند که میگویند مخالفانش هم ، حالا دیگر اورا دوست دارند. کسی که شبها از لای نردههای رنگ و رو رفته به آسمان بیستاره تهران چشم میدوزد و هی سرفه میکند و هی سرفه میکند . . . و صدای سرفهاش در شهر میپیچید و دل آدم را میلرزاند و گویی این پرسش را پیش روی همه قرار میدهد که حتا اگر او آن همه تند رفته است که میگویند ، آیا این پنج سال برای بخشودنش کافی نیست؟
حاشیه: عهد کرده بودم که از سیاست - لااقل از حوزههای غیر نظریاش- چیزی ننویسم که نه سوادش را دارم و نه سودایش را ، اما حکایت گنجی چنان که گفتم ،- لااقل برای من- حکایتی دیگر است ، چیزیست که به دل آدم ربط دارد، فارغ از همه حاشیههای سیاسی و حقوقیاش .
پی نوشت: تذکر یکی از دوستان عزیزم مرا واداشت تا پیرامون آنچه در حاشیه یادداشت نگاشته شده برای گنجی عزیزم آمده است، تو ضیحی بیافزایم. سیاست گریزی به معنای بیتفاوتی به آنچه بر ما میگذرد نیست، اما بهتر از من میدانید که تلاشهای سیاسی برای بهبود شرایط ما در صدساله اخیر، به دلیل فقدان زیر ساختهای فرهنگی و اجتماعی به شکست منجر شده است. تلاش برای رشد و اعتلای این زیرساختها، چیزیست که در گردوغبار سطحینگری های سیاسی روزمره ما فراموش شده است و همیشه مغفول مانده است و معلوم نیست که چه کسی باید برای بهبود آن تلاش کند.
ما به لطف خدا سیاستمدار زیاد داریم! از دکان نانوایی تا داخل تاکسی و تا جمعهای خانوادگی و دوستانه، همه تحلیلگر سیاسیاند اما آیا مسخره نیست که میانگین مطالعهیِ روزانه در کشور ما کمتر از سه دقیقه است و تیراژ شاخصترین کتب ما - در زمینههای گوناگون- به زحمت به پنج هزار جلد میرسد؟ اگر امواج هیجان برانگیز سیاست می توانست مارا به ساحلی برساند، چرا این همه موج خروشان در صدساله اخیر چنین نکرده است؟

