تبليغاتX
نقش خیال
نقش خیال
 

صفحه نخست
تماس با نویسنده
HZANDI@Gmail.Com
درباره نویسنده وبلاگ


برخی نوشته‌های پیشین

آدرس وبلاگ جدید

www.razigar.com


 

Image and video hosting by TinyPic


 


 
 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

باز نشر مطالب این صفحه به شرط درج لینک بلا مانع است.

 

 

در اين سال‌ها صاحب‌منصبان فراواني را ديده‌ايم كه يك‌شبه از بام وزارت و صدارت به‌زير آمده‌اند واز اين پس نيز خواهند آمد، كه اين رسم هميشگي عجوزه قدرت است كه هرگز جاودانه در عقد كسي نمي‌ماند. كسي كه تا ديروز‌، براي شنيدن هرجمله او صد گوش و براي ره‌گيري هر اشاره ابروي اوصد‌چشم، به انتظار مانده بودند‌، امروز با از دست دادن منصب خود‌، به شهروندي گوشه‌نشين بدل شده‌، رفته رفته از ياد‌ها نيز مي‌رود‌، گويي عنوان و منصب‌، جامه‌اي عاريت بوده كه در انظار از وي باز ستانده باشند‌، واورا عريان در ميان جمع رها نموده باشند.
در اين ميان اما‌، آنها كه با عرصه هنرو فرهنگ پيوندي دارند و دستي بر قلم‌، به كسي مي‌مانند كه جامه‌اي ديگري‌، به زير آن جامه عاريتي دارند كه از آن خود آنهاست وبا دست‌خطي‌، به زير نمي‌افتد‌، وآبروي دارنده‌اش را به باد نمي‌دهد.
بيادتان مي‌آورم عطاء‌الله مهاجراني را كه در دفاع روز استيضاحش‌، در ميان آنهمه جاروجنجال‌، ‌اتاق تدريسش‌ در دانشگاه را به‌رخ مخالفانش مي‌كشيد و گويي به جامه‌اي اشاره مي‌كرد كه با راي عدم اعتماد هيچ مجلسي ازتن كنده نمي‌شود وصاحبش را ازگزند عرياني حفظ خواهد كرد‌، جامه‌اي كه نه با پي‌كردن اسب قدرت‌، كه با طي كردن مراتب شاگردي دروادي فرهنگ وادب‌، به خلعت ستانده شده است.
هنرمند هرجای رودقدربیند وبرصدرنشیند . . . 

 

لينک نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند 1383ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

آقاي رضا شكراللهي‌، كه از مشتريان هميشگي وبلاگ او هستم ،به تازگي به مطلبي اشاره كرده كه حرف دل خيلي هاست‌، اما بيان آن جسارت و البته صداقتي مي خواست كه اين سيد اولاد پيامبر به خرج داده است !
او مي گويد : (( اعتراف می‌کنم که من شخصا وقتی پای تهيه‌ی يادداشتی زحمت زيادی می‌کشم و يقين هم دارم که خواننده‌های بسيار زيادی آن را با دقت می‌خوانند و يقين هم دارم که دست‌ِکم صد نفرشان می‌توانند يا ايرادی به متن من بگيرند و يا نکته‌ای بر آن بيفزايند؛ آن وقت مجموع نظرات‌ به زحمت به ۱۰ مورد می‌رسد که دو سه تايش هم ربطی به موضوع ندارد، واقعا دچار احساس ناخوشايندی می‌شوم. منطقا می‌دانم که همه‌ی آن‌ها که انتظار دارم، آن را خوانده‌اند، ولی از نظر روانی احساس می‌کنم دارم در خلأ می‌نويسم. اين تنها در مورد اين‌جا نيست؛ بيش‌تر وبلاگ‌های نام‌آشنا که در عرصه‌ی فرهنگ، انديشه و اجتماع، يادداشت‌های گه‌گداری می‌نويسند به همين وضعيت دچارند . . .))
يكي از دوستان بر مطلب او حاشيه اي نوشته كه خواندنيست ، اما آنچه در اينجا مي خواهم بگويم‌، اشاره‌اي گذرا به اين موضوع از نگاهي ديگرست وآن چيزيست كه من آن را ، بضاعت روشنفكري يا بهتر بگويم بضاعت روشنفكران ما در دنياي وب مي نامم ودر اينجا به اشاره اي از آن خواهم گذشت كه بررسي عميق اين موضوع از حوصله وتوان این نوشتار و نويسنده آن خارج است، گرچه تصور مي كنم پرداختن به اين موضوع الزامي باشد تا جماعت به هر حال روشنفكرما بتواند ارزيابي دقيق‌تري از موقعيت خود در دنياي مجازي داشته باشد و بداند كه اصولادركجاي ميدان است و بيهوده به اجاقي (طمع شعله‌) نبندند‌، هرچند‌، (خردك شرري‌) برجاباشد.
اشاره اصلي خوابگرد‌، گرچه به نظرات پاي مطالب برميگردد‌، اما من با اجازه اش اين بحث را كمي تعميم داده وميزان بازديد و تعداد خوانندگان سايتها و وبلاگ‌هاي انديشه‌اي را كه وبلاگ خوابگرد نيز از جمله آنان است ، بر آن مي افزايم.
چندي پيش دوستي كه متاسفانه نامش را به خاطر ندارم ازاين مربع كوچك آبي گفته بود كه آمار بازديد كننده ها را منعكس مي كند و از اين كه اين مربع كوچك‌، دنياي وب را از چه آدم هاي بزرگي محروم كرده است و چه انديشه‌ورزان به دنياي مجازي رونهاده‌اي كه از مهابت اين مربع كوچك و نتايج مايوس كننده آن‌، روزنه خويش را به روي جهان وب بسته واز تحقير تنهايي و كم‌ خواننده بودن رسته اند.
تا مقياسي به دست داده باشم ازميزان اقبال به سايت هاي روشنفكرانه در وبلاگستان‌، به چند مورد متنوع اشاره مي كنم كه دراين چند روز به آمار آنها سرك كشيده ام . از ميان ناشرين محصولات فكري دنياي وب‌، فارغ از جهت هاي فكري و نيز نوع محصولي كه عرضه مي دارند‌، اگر از چند استثنا مانند مسعود بهنوديا نوري‌زاده با چهارتاپنج هزار بازديد كننده در روز بگذريم‌،به كساني مي رسيم مانند دكتر مهاجراني كه چندي بيش نيست ايام جواني از سر گرفته اند ومكتوب رابرپوست آهو مي نويسند‌،با در حدود ششصد بازديد روزانه و يا دكتر سروش با ميانگين سيصد بازديد روزانه و يا داريوش آشوري - گرچه استاد عزيزم وبلاگ نويسي را سرسري نويسي مي نامند وهمه اش مي ترسم تير غيب آن مربع آبي كه لابد حاصل سرسري خواني ماست ، مارا از سنجيده نويسي شان محروم كند - با ميانگين كمتر از پنجاه بازديد كننده در روز،يا عباس معروفي - به آن معروفي- و مجيد زهري - كه در مورد نوشته هاي اخيرشان حرف دارم -‌ ونيز صفحه اصلي حلقه ملكوت با ميانگين سيصد تا چهارصد نفر و اسفنديار منفردزاده - كه صدها هزارنفرباآهنگ هايش زندگي كرده اند - با ميانگين هشتاد نفرو نعمت احدي ،وكيل برجسته و آزاده با كمتر از بيست نفر.از محمدعلي ابطحي مي گذرم كه اين سيد هم مثل آن يكي ديگر‌، آمارش را نمي شود ديد ونيز افسوس مي خورم كه گويا‌نيوز آمارش از اسرار است و اگر در ميانه بود‌، راه را براي ما هموارتر كرده بود ، گرچه تعداد خوانندگان مقالاتشان ،علي حده ، معلوم است كه در مورد پرخواننده ترينشان معمولا كمتراز سه هزار نفر گزارش مي شود.
موضوع كامنت ها نيزبرهمين منوال است‌، من مي توانم وبلاگ هايي را نشان دهم كه در زيرجمله :(( بچه ها يه چيزي مي خواستم بگم ولي بي خيال ))، هشتاد و سه نفر كامنت گذاشته اند آنوقت به عنوان مثال كامنت هاي زير مطالب نيك آهنگ - كه نوشتنش البته به پاي كشيدنش نمي رسد - به دو سه تا نمي رسد .
حالا اگر ما با خوشبينانه ترين حالت ميانگين مراجعه كنندگان به اين قبيل سايت ها و وبلاگ ها را ، مثلا 3300 نفر فرض كنيم - كه اتفاقا عدد نحس تيراژ بسياري از كتب شاخص فرهنگي در ايران است - و بازهم فرض كنيم هر سه روز يكبار اين جماعت به قلمرو مذكور در بلاگستان سر بزنند ، مشتريان محتواي روشنفكرانه فارسي در دنياي مجازي ده هزار نفر خواهد بود وبراي اينكه بدانيد اين آمار كاملا تقريبي چقدر دقيق است ، من ده هزار نفر ديگر بر آن مي افزايم تا به بيست هزار نفر برسد.تازه اين حداكثرتعداد مفروض است .
مي دانيد يعني چه ؟ يعني يك سه هزارم جمعيت ساكن ايران - البته اگرهنوز شصت ميليون نفر باشد - و يعني كمتر از يك درصد بازديد كنندگان يك ماه يكي از سايت هاي فانتزتيك-پورنو گرافيك كه نامش را نمي آورم واحتمالا خودتان مي دانيد ویعنی کمتراز چهاردرصد تیراژ صبح امروز در روزهای اوجش .
بي توجهي به اين واقعيت شايد تلخ ، عامل سرخوردگي بسياري از مولدين محتواي فكري در بلاگستان فارسي بوده است‌، بد نيست پروژه هاي پرسروصداي اينترنتي از قبيل رفراندوم را‌،فارغ از جنبه هاي نظري وانتقادات واردبرآن‌، يك بار هم كه شده در اين آيينه برانداز كنيم .
تلخ يا شيرين‌، بضاعت دنياي روشنفكرانه بلاگستان فارسي در همين حدود است . در عين احترامي كه براي خوابگرد عزيز كه دست بر قضا هميشه توجه زيادي به مخاطب مبذول مي داردونوشته اخيرش شاهد اين مدعاست قائلم ، اما ، بايد بگويم در چنين وضعي‌، مجالي براي اين قبيل نازك طبعي ها نيست‌، آنها كه مي توانند بايد بر عمق و عرض اين كوچه بن بست بيافزايند‌، اين كه جماعت روشنفكروشبه روشنفكر ما ، هميشه در ارتباط بر قراركردن با عموم مخاطبينشان عاجز بوده اند‌، قابل كتمان نيست‌، پنجره هاي ارتباط متقابل بايد گشوده گردد‌، راهش را من نمي دانم ‌اما مي‌دانم كه بي توجهي به بحران مخاطب خصوصا در بلاگستان ، بسياري از امكانات بي بديل اين فضا را هدر داده يا ساقط نموده است .
نوشته خوابگرد عزيز را به فال نيك مي گيرم وآرزو مي كنم صفحات روشنفكرانه و روشنگرانه در وب‌، فارغ ازتكثر روش هاي فكري آنان ، در برقراري ارتباط با مخاطب موفق تر از اين باشند كه هست وخطابه هاي غارهاي تنهايي‌، به گفتمان هاي فراگيراجتماعي بدل شود .دنياي وب‌، چه بخواهيم وچه نخواهيم ، راه خود را روز به روز مي گشايد و رفته رفته به عظيم ترين شاهراه گفتگوي ميان نسلها وسليقه ها بدل خواهد شد .

لينک نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1383ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

- بهش گفتم جناب سروان ، آدم خوبه مرام داشته باشه ! نون بريدن عاقبت نداره داداش من ! من اگه مجبور نبودم كه نميومدم ساعت 3 صبح زن وبچه رو ول كنم ،تو اين سرما بيام مسافر كشي !
يك پك عميق به سيگارش مي زند و دنده را به قول خودش چاق مي كند .دلم نمي آيد كه از او بخواهم سيگارش را خاموش كند .
-سرتونو درد ميارم آقا ، هرچي ما گفتيم ، تو كتش نرفت كه نرفت ، كارت ماشين رو گرفت و ماشين رو خوابوند پاركينگ . مارو برد پيش رئيسش ، گفت اين يارويه ماهه مياد اينجا مسافرسوار مي كنه ! گفتم آقا لااقل از من بپرس تا راستش رو بگم . من يه ماه نيس ميام ، حدود دو ساله ميام فرودگاه مسافر ميزنم ، خونم همين پشت فرودگاس ، بچه ي مريض دارم ، هرآن بايد بتونم برم خونه ، اينه كه ناچارم بيام اينجا .يارو گفت مجبوري دروغ بگي ! اينو كه گفت همچي حالم گرفت كه كه بدون هيچ حرفي اومدم بيرون . ماشين يه ماه موند اونجا . واسه گرفتن خلافي ماشين كه فرستادنم ، ديدم پونصد هزار تومن خلافي دارم ،مال خيلي سال بود، سرت رو درد نيارم آقا ، پس اندازمونم اينجوري ته كشيد . الان يه هفتس ماشين رو آوردم بيرون .روزي هفده هيجده ساعت روماشين كار مي كنم .
از همه درزهاي پيكان مدل چهل و هشتش باد سرد مي آيد.
- آقا سردتون كه نيس ؟ به هرحال شرمندم به خدا ، بخارش معلوم نيس چه مرگش شده .
چهره اش با صفاست ، به دل مي نشيند ، حرف كه مي زند برق كودكانه اي از چشمهايش بيرون مي زند ، مي گويد سي وهشت سال دارد ، اما شكسته تر به نظر ميرسد . او ، راننده ماشينيست كه امشب توي فرودگاه ، طي كرده ايم ، مرا كه خسته از بم برگشته ام ، تاخيابان ملك برساند و سه هزارتومان بگيرد .از آن آدمهاست كه در برخورد اول احساس مي كني انگار اورا سالهاست مي شناسي . قيافه اش به شغلي كه داردنمي خورد والبته اين براي من عجيب نيست ، در اين سالها اين مورد را زياد ديده ام .
- از كي با ماشين كار مي كني؟
- از سال 68
- قبلش كجا بودي ؟
- قبلش ؟ والا قبلش مي جنگيديم ، بسيجي بي ترمز بوديم .اين يادگار اونوقتاس !
اين را مي گويد و دست چپش را نشانم مي دهدكه دوتا انگشت ندارد .
با خنده تلخي مي گويم :
- دهه ! پس اونا رو كجا گذاشتي؟
- همونجايي كه جوونيمون رو ، رفيقامون رو گذاشتيم .خوب ته و توي مارو در آوردي ها !
به مقصد رسيده ايم . كرايه را مي دهم و پياده مي شوم .صدايش را مي شنوم :
- آقا پول زيادي دادي كه !
- قابلت رو نداره ، خواستم حرف خودت بشه كه همون اول گفتي .
- بابا اونو شوخي گفتم . شرمنده كردي .
انگار دلش نمي آيد برود . از لبه پياده رو با لبخندي نگاهش مي كنم .
- دنيا كوچيكه داداش ، باز مي بينمت ، جبران مي كنم !
این را می گویدوبا لبخندي كه بر چهره خسته اش دارد دستي تكان مي دهد و راه مي افتد . من هم راه مي افتم و زير لب مي گويم :دنيا كوچيكه داداش ! 

لينک نوشته شده در  یازدهم اسفند 1383ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

نامم حمیدرضا زندی‌ست‌. متولد آذر ماه هزار و سیصدو پنجاه و دو‌. مشق معماری خوانده‌ام در هنرهای زیبای دانشگاه تهران. خطی می‌کشم برای معاش و خطی می‌نویسم زدلتنگی و روزهایم چنین می‌گذرد.

لينک نوشته شده در  نهم اسفند 1383ساعت   توسط حمیدرضا زندی 

عصر عاشوراست! مدعيان دين ، بر لشكرخورشيد تاختند، زدند و بردند و سوختند . . .
حسين ، مردي بود كه آمده بود به عالم بياموزد كه در غياب فرصت خوب زيستن ، لااقل مي توان خوب مرد،
و بياموزد كه ظلم و جور نمي ماند اگر حرمت مردن را به اندازه زيستن بدانيم .
براستي مرگ در دستان او چقدر حقير مي نمايد ، چه ، او فرزند خانواده ايست كه مرگ هماره در دستانشان حقير و اسير بوده است .
حسين براي فتح حكومت نيامد ، چه آنكه زاده خاندان زهد و سياست بهتر از هر كسي مي داند كه با هفتاد و دوتن پيروزي بر انبوه لشكر جور ناممكن است ، چه آنكه مردي كه براي فتح حكومت آمده باشد ، بجاي وصف كامراني قدرت ، از زيبايي مرگ براي فرزند آدم حكايت نمي گويد .
او خواست بياموزد كه آنكسي كه از مرگ نهراسد ، از همه تاريخ بزرگتر خواهد بود . او آمد تا بياموزد كه خوب مردن به اندازه خوب زيستن ارج دارد .
اكنون عصر عاشوراست و پيكر حسين در ميانه ميدان ، خرسند از آنچه به تاريخ آموخته است ، آرميده است .
از پنجره به خيابان نگاه مي كنم ، بندگان حقير خاك بر مردي كه از تاريخ بزرگتر است مي گريند ! چهره هاشان را مي بينم ، چشمهايم را مي بندم و پيكر خورشيد را مي بينم كه در ميانه ميدان بر زمين اوفتاده است و نسيم تنهايي بر او مي وزد . او هنوز هم تنهاست ! نامش بر دهانهاست اما ياد و راهش .....
با خودم مي گويم كه تنهايي ، قسمت جاودانه آنهاييست كه اين همه بزرگ باشند ، بزرگتر از تاريخ .

لينک نوشته شده در  دوم اسفند 1383ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

 

 

 
.

 

 

خیالات فضول‌الممالک


برای مطالعه فرمایشات سابق  به »آرشيو مربوطه مراجعه بفرمایید.