برمیز چرک و تیرهای در کنج دیوار
اودرمیان خلوت میخانهای دور
دور از نگاه مردم آلوده دامن
بنشسته مخمور
از خنده و از گریه مستان خبر نیست
بر میزهای خالی میخانه اینک
از جامهای می اثر نیست
میخانه خاموش است، آوای کسی نیست
مردم میان خانهها، درهای بسته
در شهر گویی
حتی صدای خش خش ِ خار و خسی نیست
در ظلمتِ میخانه حتی،
دیگر نمیسوزد چراغی
ساقی هم از میخانه رفته
او مانده و می مانده باقی
یاد آمدش یک روز دیرین
وقتی که مردم جمله در میخانه بودند،
او در میان خانهیِ خود بود تنها
مانند امروز...،
بی های و هوی و واله و شیدایِ شیدا
اکنون نشستهست،
دلبستهیِ فرجام دیگر
پر میکند جام از پی ِ جام،
سر میکشد یک جام دیگر
تهران- تیرماه هزار و سیصدو هشتاد و چهار