تبليغاتX
نقش خیال
نقش خیال
 

صفحه نخست
تماس با نویسنده
HZANDI@Gmail.Com
درباره نویسنده وبلاگ


برخی نوشته‌های پیشین

آدرس وبلاگ جدید

www.razigar.com


 

Image and video hosting by TinyPic


 


 
 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

باز نشر مطالب این صفحه به شرط درج لینک بلا مانع است.

 

 

 

دوستان عزیزم

جُل و پلاس را جمع کرده ام و رفته‌ام به این آدرس:

www.razigar.com

نقش خیال تا مدت کوتاهی پینگ خواهد شد و پس از آن تنها به عنوان آرشیو نوشته‌های قبلی و نیز احتمالن برخی کارهای دیگری مورد استفاده خواهد بود.

دوستانی که به این صفحه لینک داده‌اند، ممنون می‌شوم پیش از هرچیز آدرس را اصلاح بفرمایند.

 

 

  

لينک نوشته شده در  هجدهم خرداد 1385ساعت   توسط حمیدرضا زندی 

مانا نیستانی« تقدیم به همه‌ی آن‌هایی که برای «اعدام مانا نیستانی»، طومار امضا کردند و با پوزش از همه آن‌هایی که با اشتباه پیش آمده، منطقی، انسانی و قانونی برخورد کردند .»

ای جماعت بی‌گذشت، / طومار مرگ نویسان، / با شما هستم، / این آدم را بکشید. /  او باید بمیرد.

او بالای عکس یک سوسک نوشته /  Na Mana / من خودم دیدم / با همین چشمهایم. / می‌گوید اشتباه شده است؟ / باشد، بگذار بگوید. / بگذار بداند هرکه اشتباه کند /  سزایش مرگ است.

من پانزده سال است این آدم را می‌شناسم / من خودم خبر دارم / که او از یک آدم بیگانه و مرموز / که اسمش آقای «کا» بود پول می‌گرفت، / که کسی را نرنجاند / و با همه مهربان باشد / و هرگز به کسی توهین نکند / و پایش را روی هیچ مورچه‌ای نگذارد.

یک چوبه دار بسازید / که قدش پنج متر باشد، / یا شش متر. / و او را آویزان کنید، / تا همه ببینند، / بعدش، قبر ستارخان را هم خراب کنید، / و قبر مهدی باکری را، / وقبر جواد فکوری را، / و قبر همه آذربایجانی هایی را / که فکر می‌کردند «وطن» یعنی «ایران».

جواب سلام همسایه‌تان را / که طومار را امضا نکرده، ندهید. / و شب که به خانه هاتان رفتید / زیر نگاه پرسش‌گر کودکان‌تان / یادتان باشد اما ...، / کلاه‌تان را کمی بالاتر بگذارید.

لينک نوشته شده در  پنجم خرداد 1385ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

یک روز آید که از من،
چون بختِ من، دور گردی.
از دیده‌یِ انتظارم،
پنهان و مستور گردی.

یک روز آید که دیگر،
شعری هم از من نخوانی.
یک روز آید که حتا،
نام ِ مرا هم ندانی.

دانم که روزی جدایی،
از ره رسد، جان بگیرد.
این شعله‌یِ عاشقانه،
یک‌باره پایان بگیرد.

علمده، فروردین ۸۴
لينک نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

لابد خیال فرمودید که منظورم فی‌المثل با نیک آهنگ کوثر است که رخ ِ البته زیبای خودش را به کسوت هدایت قوم جاهل در آینه دیده و ترمز خودشیفتگی بریده و حق مسلم خود می داند که هرچیز را با عقل سلیم خودش ناساز دید، به آتش پرده‌دری و رسواگری بسوزاند و هیچ غمش نیست حتا اگر حریم خصوصی آدم لوس دیگری- ولو خطاکار - باشد!
یا نکند خیال کردید منظورم ناصر خان خالدیان است که یادش رفته کجاست و فراموش کرده به حکم قومیتش، نقدن نیمی از جرمش محرز است و گیر داده به دم شیر که نیمه دیگر را -زبانم لال- به جایی برساند!
یا اینکه گمان برده اید منظورم از این عنوان، سید خوابگرد است که گاه گاه رسم و رسومش شده که ترکه خوش نواز نقادی‌اش را با خط کش آقا معلمی عوض کند و درباره اینکه دیگری هرچه دلش خواسته نوشته، خودش هرچه خواست بنویسد و ملت را گوشه کلاس درس روی یک پا نگهدارد و بفرماید به جریمه آنقدر «مرگ بر ابتذال» بنویسند تا دستشان از مچ بیفتد!
یا نکند تصور کرده‌اید منظورم با صاحب آن یک لیوان چای نسبتن داغ است که رفیق سالیانش را به ظرافت بچزاند و تازه لباس رازداری و بزرگی و لطف برتن کند که مگر چه شده؟ و با خودش خیال کند خلایق -دور از جان همه- خرند لابد!

نه قربانت، من که باشم یک‌کاره گریبان این همه رفیق و کمتررفیق را -حتا اگر دلم را خنک کند- بگیرم، که باور بفرمایید نه خط‌کش سیدی دارم و نه آینه نیک‌آهنگی و اینها را هم که گفتم، به جانِ همین میرزا‌شپله‌یِ مکتب‌ندیده، فقط محض این بود که نکند زبانم لال، خیال ناجوری درباره عنوان نوشته فرموده باشید .

و اما اصل مطلب ، منظورم از این عنوان، فقط خودم بودم و بس. باور بفرمایید گاه گاه که چشمم به آمار هرچند مختصر آنهایی می‌افتد که از دور و نزدیک به امید خواندن ترهاتی از این قلم، به این بالاخانه اجاره‌ای آمده‌اند و صفحه سفید و روی سیاه صاحب‌خانه را دیده‌اند، باور کنید از خجالت دلم می‌خواهد زمین دهن بازکند به رویم.این وبلاگ نویسی نشد که آدم قرنی چارتا خط نشسته بنویسد و برود تا کی باشد دوباره مرغ هوس‌اش پرگیرد .
 خوب می‌دانم که یا باید این خانه را ازپای بست ویران کنم یا گرد و غبار از در و دیوارش پاک کنم و حیاطش را آب و جارویی. اگر هم از صاحب‌خانه گنده دماغش رنجیده‌ام، که دندان اسب پیش‌کش شمردن ندارد و از قدیم و ندیم گفته‌اند راه باز و جاده دراز، و باید به شهر خود روم و شهریار خود باشم و خانه دیگری، نه لایق میهمانم که شما باشید، اما به قدر وسع خود بیارایم.
بله، دیگر نمی‌شود اینجور نوشت. باید فکری کنم.

لينک نوشته شده در  هفتم اردیبهشت 1385ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

نصیب من از وبگردی امروز، یافتن - شاید دیر - و خواندن متنی بود که با عنوان «هفت شین»، توسط برخی بانوانِ فعال در عرصه حمایت از حقوق زنان- که گویا چیزی‌ست سوایِ حقوق بشر- عرضه شده است.

این «شروطِ ضمن عقد» که از سوی نویسنده یا نویسندگانش «بهترین هدیه برای زوجهایی که می‌خواهند زندگی خود را بر اساس برابری[!] بنا کنند»، دانسته شده است، زندگی مشترک [زوجیت]  را نه یک پیوند انتخابی بر مبنای عواطف و اشتراکات، بلکه یک «قرارداد حقوقی» ونیز یک «قید» و بند می‌داند و به وضوح از طلاق به عنوان «رهایی» یاد می‌کند[ر : بند اول].
این متن که به عنوان «سندی حقوقی» به زعم نویسندگان آن باید عینا میان «طرفین قرارداد»، یعنی زن و شوهر - یا به تعبیر متن «زوجه» و «زوج» - مبادله شود، به اختصار بیان می‌کند که  طی مدت ازدواج زن اختیار مطلق و یک‌طرفه دارد که هرشهر یا محله یا خانه‌ای را که خودش لازم بداند برای زندگی انتخاب کند [اختیاری که من در اطراف خود به مردی بر نخوردم که حائز آن باشد]، ودر هرشرایط زمانی و مکانی که خودش صلاح‌دید تحصیل، مسافرت خارجی و داخلی و یا کار کند و هروقت خواست طلاق بگیرد و در هر شرایطی حضانت کودکان باید به او واگذار شود و نیمی از زندگی علاوه بر مهریه به او تعلق بگیرد.

تامل برانگیز آنجاست که این هفت شرط - که اجزاء آن کم و بیش از سوی دوستان دیگر نقد شده است -، به زعم بانیان آن، با هدف دفاع از حقوق زن و به جبران آنچه تاکنون به وقوع پیوسته نگاشته شده است.
چنین رویکردی، در غیاب فعالان استخوان‌دار و فرهیخته جنبش زنان ایران، به این همه  انصاف گریزی و مرد ستیزی که در خود دارد، به وضوح گامی کودکانه و البته به عقب در مجموعه فعالیت‌های بانوان برای تبیین جایگاه واقعی خویش تلقی خواهد شد.
این نوع نسخه‌های بیمار‌کُش و خطابه‌های آتشین که بی‌ملاحظه‌ی شانِ انسانِ بدبختِ این روزگار، و با تلقی کینه‌جویانه از مرد  -به عنوان دشمن خونخوار زن- و شاید بعضا براساس تعمیم تجارب ناموفق شخصی خود یا اطرافیان یا بخشی از جامعه بیان شده ، تنها داغ دیگریست بر دل زنان و مردانی که دانسته و سنجیده ، «نیمه‌ی اثیری» بشریت یعنی «زن» را، برنشسته بر جایگاه سزاوار خود آرزو می‌کنند و شاهدی‌ست بر آنکه زن امروز سرزمین من، چه راه دور و دیری از میان این همه شوره‌زار آراسته با هزار جور تیغ دشمن و دوست در پیش دارد تا موقعیت  مبهم و تغییریافته‌ی خود را در صحنه‌ی روابطِ پیچیده و پرشتابِ زندگی امروز، آن‌چنان که شایسته‌ی شانِ انسانی و خدایی اوست، بشناسد و بشناساند .

اگر بپذیریم که فمینیسم در منتهایِ آمال خود، با تکیه بر بازیابی حقوقِ برابر برای نیمه‌ی «همیشه موثر» و «اغلب خاموش» تاریخ، یعنی زنان، دنیایی بهتر و شادب‌تر را برای بشر آرزو می کند و تلاشی‌ست تا اعتدال در زندگی آدمیزاد گسترده تر شود ، باید بگویم این هفت‌شین و برخی تلاشهای دیگراز این دست -با همین ادبیات و نیت-، نه تنها ربطی به فمنیسم راستین ندارد، بلکه با کوششی عقیم برای تحریک و تحقیر نیمه‌ی دیگر بشر - یعنی مردان-، نامی جز فاشیسم آن هم از نوع [...] آن، زیبنده اش نخواهد بود.
آنچه بر سر فمینیسم ِ راستین، از تیغ تیز فاشیسم می رود، انگار شاهد دیگریست که نصیب ما از مفاهیم امروزی دنیای مدرن، باید اغلب تصویری مسخره، کمدی و قلب‌شده از واقعیتِ اصیل آن مفاهیم باشد و نیز، انگار قسمت مدام ماست که «انصاف» و «متانت»، عنصر همیشه غایبِ بسیاری از جنبش های اجتماعی سرزمین‌مان باشد.


پیوندهای مرتبط
هفت شين( یوسف خان منیری) ،  هفت شين كجكی (تلخ نویس‌های لقمانعلی) ،  ديدگاه هاي من (ندای امروز) ، هفت شين مرد ستيزانه (گوشزد) ، اندر حکایت هفت شین ( علیرضا خان یعقوبی) ، برابری یا ..( زمستان است) ، نظم سابق و لا حق ( جناب الپر) ، نقدی بر ۷ شرط طلایی ( وبگشت) ، هفت شین ترشیدگی یا... (رنگین کلام)،  ۷شین و فمینیستهای ایرانی (پاندول)

 

لينک نوشته شده در  دهم فروردین 1385ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

با امروز می‌شود هشت روز که آقام به خانه نیامد. هرروز دم ِغروب پیداش می‌شد و با آن دستهایِ زمختش کلون در خانه اسحاق خان را می‌زد. سربه زیر از دم اتاقِ همساده‌ها رد می‌شد. دم حوض کهنه وسط حیاط، آبی به دست و رویش می‌زد و چارتا پله آجری دم اتاقمان را بالا می‌آمد. لباس کهنه اما همیشه تمیزش را آویزان می‌کرد و بالای اتاق می‌نشست تا ننه‌ام استکان کمر باریک چاییش را جلویش بگذارد.
آقام کم حرف می‌زد. دای‌جان جعفر که برایِ عالم و آدم اسم می‌گذارد، همیشه می‌گفت من مرد به سربه زیری آقات ندیده‌ام . راست می‌گفت. آقام نجیب بود. نجیب و پر هیبت. آقام صدایش بلند نمی‌شد و برعکس ِحاج ناصر، شوهر عزیز خانم ، دستش را هرگز رویِ ننه‌ام بلند نکرده بود.
 آقام ماهی یکبار به قول دای‌جان جعفر عشقی می‌شد و شیشه پنج سیری‌اش را از توی کماج دان در می‌آورد و در اتاق پشتی با دای‌جان جعفر سور و ساتی راه می‌انداخت. من و نصرت همیشه از سوراخ در می‌پاییدمشان.  قیافه‌ی آقام که چشمهای عین کاسه خون شده‌اش، از پشت حلقه‌های دود سیگار دای‌جان جعفر دیده می‌شد، انگار همین الان جلوی چشمم است. دوست داشتن آقام همیشه با یک‌جور ترس در من گره‌خورده است.با آنکه همیشه از نگاهش که زیر ابروهای کلفتش قایم شده بود می‌ترسیدم، اما همیشه دوستش داشته‌ام.
حالا هشت روز است که آقام به خانه نیامده. پسر بزرگه عزیز خانم که او هم توی کارخانه کبریت سازی کار می‌کند و آقام را از لای چوب‌ها بیرون کشیده است، می‌گوید آقام بدجوری سوخته است.  آقام را با کارگرهای دیگر که سوخته بودند، به تهران برده‌اند. می‌گویند دوا و درمانِ مریض‌خانه همدان به حال آنها افاقه نمی‌کند. دای جان جعفر می‌گوید مریض‌خانه‌های تهران بهترند.
از روزی که کارخانه کبریت سازی آتش گرفت و ترکید، ننه‌ام راه می‌رود و یک بند گریه می‌کند. دای جان جعفر هم گاهی شبها لب حوض می‌نشیند و وقتی بر می‌گردد چشمهایش سرخ سرخ شده است. انگار همه همساده‌های خانه اسحاق خان غصه‌دارند. انگار همه‌شان چیزی را گم کرده‌اند. عزیز خانم همه‌اش تسبیح توی دستش است و چیزی زیر لب می‌گوید. لابد دعا می‌کند که آقام دوباره سالم شود. اما من دلم آشوب است. دلم شور آقام را می‌زند. به ننه‌ام گفتم بگذار من هم عین نصرت با آقام بروم. نگذاشت. گفت درس و مشقت چه می‌شود. تف به این درس و مشق. دلم برای آقام تنگ شده. کم نیست‌،  هشت روز است که آقام را ندیده‌ام.

زیر نوشت: ممنون همه دوستانی که در این مدت جویای احوال بودند.

لينک نوشته شده در  سیزدهم اسفند 1384ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

دلم تنگ شد گرکه روزی برایت
برای نگاهت، سکوتت، صدایت
ببندم دوچشم و ترا باز بینم
که باشد خیالم، همیشه سرایت

دلت تنگ شد گرکه روزی برایم
برای غم و شادی و قصه‌هایم
به‌دنبال این خط، بیا تا ببینی
لب ساحلی، آخرین رد پایم

تهران- دی‌ماه ۸۴

لينک نوشته شده در  بیست و نهم دی 1384ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

از مهدی اخوان ثالث اما،از میان آن همه رندی و شولای برباد، من چند شعر را از همه بیشتر دوست دارم. این شعر* که در زیر آورده‌ام، یکی از آن‌هاست. امشب، شب من از اخوان رنگین است. در زیر این باران مدامی که بر سر شهر دودزده می‌بارد، دریغم آمد شما بی‌نصیب بمانید.

ای شده چون سنگ سياهی صبور
پیش دروغ همه لبخندها
بسته چو تاريكی جاويد، گور
خانه به روی همه سوگندها

من ز تو باور نكنم، این تویی
دوش چه‌ديدی، چه شنیدی به‌خواب ؟
 بر تو ، دلا ! فرخ و فرخنده باد
دولت این لرزش و این اضطراب

خوب‌تر از اين تپش گرم ِ تو
عشق نديده‌ست و نبيند دگر
پاک‌تر از آهِ تو پروانه ای
بر گل ِ يادی ننشيند دگر

*روشنی، از مجموعه زمستان

لينک نوشته شده در  چهارم دی 1384ساعت   توسط حمیدرضا زندی 

امروز این صفحه یک‌ساله شد. سالی بود این یک‌سال برای من. 
به گمان من، این صفحه‌ها که نو به نو می‌شود مدام و نوشته بر نوشته می‌آید، پاره‌های عمر ماست که گویی که در پیش چشم یکدیگر ورق می‌زنیم. در پشت هر وبلاگ آدمی نفس می‌کشد. من وبلاگ‌های زیادی را می‌خوانم که آدم پشتش را انگار سال‌هاست می‌شناسم. گرچه هرگز ندیده باشم‌اش. صفحات زیادی را می‌بینم که انگار نویسنده‌اش از درون مانیتور دارد مرا می‌پاید. نوشته‌های زیادی را دیده‌ام که که خیس بوده‌اند از نم اشکی یا برافروخته بوده‌اند از از کوره خشمی که در دلی شعله کشیده است. جمله‌های زیادی را خوانده‌ام که لرزان بوده‌اند از هراس آدمی که در کمند ظلمی گرفتار بوده شاید. وبلاگ‌های زیادی دیده‌ام که چهره ارغوانی عشق از پشتشان پیدا بوده و دل بی‌قرار عاشقی را می‌شده است ببینی و لمس کنی از پشت خطوط لرزان مانیتور. به موت قسم که راست می‌گویم.

امشب دلم می‌خواست مجالی داشتم تا بنام همه‌ی آن‌هایی را صفحه‌شان را خوانده‌ام و میهمان سخاوتشان بوده‌ام و شاد شده‌ام با شادیشان و گریسته‌ام با آلام‌شان و یا آن‌ها که میهمانم بوده‌اند به لطف و خط خطی هایم را خوانده‌اند در این یک‌سال با صبوری، همه را یکایک به نام یاد آرم و با هر کدام چیزی بگویم. دلم می‌خواست از رضای شکراللهی بپرسم که این همه پختگی را به جوانی از کجا آورده و از مجید بپرسم که این همه وزانت کلام را به چه قیمت گرد کرده و از میرزا پیکوفسکی که اگر ندیده بودمش باورم نمی‌شد که به آن جوانی باشد با آن تک مضراب‌های دلنوازش. و گپی بزنم با یوسف که بوی رفاقتش همه جا هست و کاپیتان بلاگستان با آن قلم شیرین که از پس عمری دنیا دیدن به کف دارد و یادی کنم از آشپزباشی که انگار آمده تا تحلیل‌های منتقدان مستعار نویسی را یک‌تنه پنبه کند و سعید پرشور و پرانرژی بلاگستان و آقا مهدی حکیمی و حامد متقی عزیز که دلنگرانم برای او این روزها و سپینود که روز به روز شوریده‌تر می‌شود قلم‌اش و رویایی عزیز و آسمون آبی بلاگستان و پانته‌آی غربتستان و این نقطه محال اندیش که لینک را در برابر لینک می‌دهد وشهلای مهربان و یوسف علیخانی که دل مارا برده با تصاویر میلک‌اش و صفای خوش‌نشین و شرتو و زیتون که دزدیده می‌خوانمش و خالد رسولپور که داستان‌هایش بالا خواهد گرفت و امیرخان فهیمی و گناهکار رانده از بهشت و آی آدم‌ها  و راكر دوست داشتنی و مانای پر مهر.
و باز یادم افتاد آقا مهدی مرعشی و پورج که با من است مثل کازابلانکا و حسن آقای جعفری عزیزم و صادق کم‌یاب  و مجتبی که یادم نمی‌رود آن‌شب را که از دیوارهای اتاقش نالیده بود که این همه به هم نزدیک است و مجید که مشغول چوب زدن خاطرات تحکیم است و آهوی گریزپا و محمد تاجیک عزیز و راوی حکایت باقی که زندگی کرده‌ام با نوشته‌هایش و آشیل -راستی کجاست؟- و عباس آقای اسکندری که انگشت ابهامش دنیا را نشانه رفته است و مهدی جامی سیبستان که یادم می‌رود لینک‌اش را بگذارم و علی میرقادری دوست قدیمی و ... باز هم بگویم؟ خیلی بیش از این‌هاست و گمانم این شب به همه‌ی بلندی‌اش کم باشد برای آوردن نام دوستانی که نان و نمک خورده‌ام بر سر سفره‌شان در این ایام و دریغ‌ام می‌آید که یادی نکرده باشم و رویم سیاه آن‌هایی که نامشان را ننوشتم و مرا لابد خواهند بخشید.

لينک نوشته شده در  سی ام آذر 1384ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

زاده شدم، «به هیئت آدمی»/ با دوچشمی که انبان حیرت بود./ قد کشیدم/ به سرعت باد/ در حیاطی که سهمش،/ دو درخت بود/ و هردرخت، از آن یک نفر از ما دو برادر./ چه روزها که پشت پنجره ماندیم/ تا درخت کداممان بار بیشتر دهد./

پا گرفتیم./ قدکشیدیم./ و بر دل ما حسرتی نبود اگر/ کفش‌مان نیم‌دار بود،/ یا شلوارمان وصله دار./ به لبخندی رفیق می‌شدیم،/ و با نگاهی عاشق.../ و روزگارمان چنین می‌گذشت./

از آن آدم که من بودم،/ امروز با من یادی مانده،/ وجان بی‌تابی،/ که با لکه ابری پریشان می‌شود،/ و درگوشم همه‌اش صدای آن رهگذر خراب می‌آید،/ که نیمه‌شب، از کوچه‌مان می‌گذشت/ و آواز مستانه‌ای می‌خواند: دل کنده‌ام ز دنیا، دل‌بسته‌ام به ساقی، صبرم زیاده اما، عمری نمونده باقی...


توضیح: امروز سی و دو سال از عمرم گذشت. به همین راحتی!
لينک نوشته شده در  چهاردهم آذر 1384ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

هیچ قصد نداشتم درباره جلسه‌ی آقای معین با وبلاگ‌نویسان که چند روز پیش برگزار شد و من نیز در پاسخ دعوت دوستان و از سر کنجکاوی درآن حاضر شدم چیزی بنویسم، اما این نوشته‌ی حضرت روح نگذاشت که نگذاشت.
هدف جلسه حسب آن‌چه دکتر معین اعلام کرد، صرفن دیداری با وبلاگ‌نویسان حامی ایشان در زمان انتخابات بود و دور هم جمع شدنی و بس. تا این‌جای قضیه قسم حضرت عباس است. می‌ماند دُم خروس که آن را هم اینجا می‌توانید بخوانید و مربوط به دوهفته پیش از برگزاری این جلسه بوده است.
این که دوستان مشارکتی یا شخص آقای معین بخواهند وبلاگ‌نویسان طرفدار خود را ساماندهی و سازماندهی کنند و تشکیلات بدهند و طرفداران اصلاحات را در زمانی بجز انتخابات،داخل آدم - با پوزش از همه دوستان- حساب کنند ، هیچ بد نیست و اتفاقن این‌جور اقدامات برای پیشرفت ساختار رفاقتی-امنیتی جبهه مشارکت بسیار هم مفید است و روزنه‌ی امیدی‌ست که به هرحال صادق‌ترین و در عین حال بسته‌ترین طیف اصلاح طلبان، به الزامات واقعی تحرک حزبی معتقد شده‌اند. اما آن‌چه جای ایراد دارد این عدم صراحت و دوپهلو عمل‌کردن دوستان است.
در ضمن خوب است دوستان توجه کنند که، اصولن ذات فردی و غیرقابل احصاء پدیده‌ی وبلاگ، به کمند تشکیلات در نمی‌آید و تجمعی با عنوان صرفن وبلاگ‌نویس نمی‌تواند به عنوان یک تشکل مشخص و هدفدار عمل نماید، مگر آن‌که قید دیگری به آن اضافه شود مانند وبلاگ‌نویسان طرفدار معین یا وبلاگ‌نویسان طرفدار اصلاحات. چیزی که بی‌دلیل از آن پرهیز می‌کنند.
اما پیش از افزودن هر قیدی، خوب است که با خود و دیگران به اندازه کافی صادق باشیم. اگر فرصتی باشد با مختصر کالبد شکافی جنازه‌ی مرحوم اصلاحات، می توان مشاهده کرد که استفاده‌ی اغلب دوپهلو و غیر صادقانه‌ی صاحب منصبان اصلاحات از عناصر و الزامات جامعه‌ی مدرن، مانند: حزب، مردم، رای، شایسته سالاری و دمکراسی، چه تاثیرات مخربی بر جسم و جان متوفا داشته است.

در همین مورد:
گزارش خواندنی شرح
گزارش حنیف 
روایت ميرزا پيكوفسكي
گزارش وب گشت
گزارش تصویری کارنه
گزارش مانامهر
گزارش تست دمکراسی
گزارش وقایع اتفاقیه

لينک نوشته شده در  یازدهم آذر 1384ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

او
فرزند روح قدسی بود و من
فرزند بازيار غريبی
از بيخه های تشنه‌ی دشتستان
او تنها
يک‌بار مُرد
يعنی
پرواز كرد و من
روزی هزار مرتبه می‌ميرم

منوچهر آتشی هم رفت. خاک بر سر ِ دنیا. بی‌گمان دنیا بی او جرقه‌یِ سوزانی کمتر دارد و این کم نیست. عزیز داشتن او در «چهره‌های ماندگار» رسانه ملی، درست چند روز پیش از مرگ وی، اقدام درخوری بود که حداقل این حسن را داشت که این‌بار - از سر شانس- زودتر از قطار مرگ به بزرگی برسیم . متصدیان این اقدام نیک، آتشی را بزرگ نکردند که او بزرگ بود و بی‌نیاز بود از این جلوه فروشی‌ها. بلکه خود را بزرگ کردند در چشم اهل فرهنگ، در عوض آن‌ها که زبان طعنه و دشنام بر شاعر دشت‌های جنوب گشودند و وصله‌ها بر او چسباندند و حریم نزاکت کلام در مذمت این مرد نازنین دریدند، جز شرمساری برای خود نخریدند. خواندم که به طعنه کسی نوشته بود که چهره‌ای که قرار بود ماندگار شود، ماندگار نشد. این همه بلاهت و لودگی از آن روست که چیز خوان نیستند تا بدانند که شاعر در آتش شعرهای خود ابدی‌ست و جاودان می‌ماند، چه بدخواهانی که دست از سر مرده نیز برنمی‌دارند خوش داشته باشند و چه نداشته باشند.
و من آتشی را اما، سخت دلبسته بودم، به آن همه گزندگی و درشت استخوانی که در کلامش بود. شاعر دشت‌های باز و اسب‌های سرکش و آفتابی که از لبه جام زرین برمی‌آمد و در تشت خون فرو می‌نشست و آتشی مدام آن را می‌سرود. شاعر از این همه اما، انعامی عجیب آرزو می‌کرد:
مسعود سعدم: تنگ میدان و زمین‌گیر
انعام من کُند است و زنجیر است و شلاق.
 همیشه حیران آن بودم که این همه واژه سخت و زمخت، به سوز کدام دل، به این همه لطافت در کنار هم می‌نشیند و به رقص می‌آید و این همه رویا چگونه از دل این همه درشتی پرمی‌کشد. آتشی رفت و بی‌گمان بی او، آسمان کم ستاره شعر امروز، تاریک‌تر خواهد بود.

ای مهربانی تو
آبادی آفرين‌تر از آب
 از خاک من
اي ابر! اي ترانه پای اجاق‌ها
همراه ساز قليان شب‌های خستگی
شب‌های انتظارم
تا صبح پای پنجره ماندن
خواندن
تا صبح سوی دورترين پاره ابر
اي ابر مهربانی !‌ اي مهربانترين ابر
مي بينمت به حاشيه‌ی آسمان هنوز
 در كاره چاره سازی اين خاک شوربخت
فرياد مي كشی 
 چادركشان از اين كوه
 تا كوه دوردست
و گيسوان سوخته‌ات را می‌بينم
از ريگ داغ باديه روييده است
ديدی كه سوختم
ديدم كه سوختی
ديدی كه بند بند من از تشنگی گسست
ديدم كه چشم سرخ تو رگبار گريه را
لغزيده پشت دست
 با آن‌كه پاي پنجره ماندم تا صبح
با آن‌که پشت پنجره خواندی.
 از مجموعه دیدار در فلق 

لينک نوشته شده در  یکم آذر 1384ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

نمُرده‌ام، هستم!
به آن نشانه که نام ِ تورا ز بَر دارم
و گاه نام تو را ،
به خط رمز به دیوار خشتی ِ دلِ خویش
به یادگار نویسم، ز روی دلتنگی...

به یاد آن همه عمری که باتو رفت چو باد
به یاد آن همه ایام ِ مانده ام در یاد...
 
تهران- آبان۸۴


حاشیه: غیبتم مدید شد و دلتنگ این فضا و آدم هاش بودم. از این پس منظم تر خواهم شد اگر بختم یار باشد.

لينک نوشته شده در  نوزدهم آبان 1384ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

شب قدر بود. درست مانند امشب، و من که پانزده سالی بیش نداشتم، با چندتایی دیگر از هم‌سالانم، شب را به حیرت پرسه می‌زدیم و به امید نسیمی که بوی خدا بدهد، هوای شبستان کهنه مسجد جامع را فرو می‌دادیم. آن روزها، خدا به این همه دوری نبود که امروز هست. همان‌جا بود، نزدیک ما، و زمزمه‌های ما را می‌شنید و جواب می‌داد.
سعید، دو سالی از من بزرگتر بود، بی ریا و پاک و زلال. به چشمه‌ای می‌مانست که سنگ ریزه‌های کف‌اش را می‌توانستی ببینی. سر به‌زیر بود و نجیب. در حیاط مدرسه بسیار باهم راه می‌رفتیم و حرف می‌زدیم و حرف می‌زدیم، به قیاس سن وسالی که داشتیم و به آن همه شوری که ما را بود، حکایت‌ها می‌بافتم، که، ما تتمه‌ی نسلی بودیم که آهنگ تغییر جهان را داشت و می‌پنداشت که می‌تواند و باید که آسمان را سقف بشکافد و طرحی نو در اندازد.
آن شب سعید را از دور دیدمش که در کنج گنبد‌خانه‌ی مسجد نشسته بود. همان‌جایی که بعدها، وقتی مشق معماری خواندم، به تحقیق دانستم و به همه گفتم که پیش از اسلام، آتش‌کده‌ای مقدس بوده است و با ورود اسلام به هگمتانه، تبدیل به مسجد جامع شهر شده است...، و حالا سعید در جایی نشسته بود که شاید هزار و چهارصد سال  پیش، موبد جوانی نشسته بوده است و همان خدا را که سعید به جستجو بود، او نیز می‌جسته است. معبد همان معبد بود و خدا همان خدا، و چه فرقی داشت که با کدام نام بخوانندش.
صورت مهربان سعید، انگار که داشت برق می‌زد. به شوخی گفتم‌اش که آیا دیده است چراغ را، که پیش از سوختن نورش بیشتر می‌شود؟ و او لبخند تلخی زد و گفت می‌دانم.خودم هم احساس می‌کنم که رفتنی هستم. هنوز بغضی را که در نگاهش بود و قطره اشکی را که خیس کرد چشمانش را، بعد از این همه سال، در برابر دارم و رهایم نمی‌کند. آن شب به سر آمد و به هفته‌ای نکشید تا آن مزاح لعنتی تعبیر شود.
در اتاق بسیج مدرسه، همان‌جا که نوشته بودند: بسیج، مدرسه عشق است، و کسی به شیطنت کسره‌ای بعد از کلمه‌ی بسیج، و ویرگولی بعد از مدرسه نشانده بود، در همان اتاق کوچکی که از بچه‌های مدرسه برای اعزام به جبهه ثبت نام می‌شد، با فریاد بچه‌ها و صدای گلوله، -انگار که از پیش منتظر اتفاقی باشم-، خود را آسیمه‌سر رساندم و سعید را دیدم که غرق در خون خود، در کف اتاق افتاده است.
آن‌ها که دیده‌اند گلوله ژ-۳ هنگام خروج از بدن چگونه می‌شکافد، لابد خواهند دانست، تیری که به اشتباه شلیک شده و بر سینه‌ی سعید نشسته بود، با آن پیکر نحیف و نازنین چه کرده بود.در برابر چشم‌های حیران و مبهوت من، آن همه رفاقت و پاکی و نجابت، داشت پرپر می‌زد و چهره‌اش به همان روشنی بود که در شب قدر دیده بودم.
سعید داشت جدا می‌شد و می‌رفت، و من مبهوت مانده بودم و باورم نمی‌شد. روزی به او گفته بودم که به هرکس که دل می‌بندیم و می‌رود، پاره‌ای از وجود آدم را با خود می‌کَند و می‌برد و حالا...، او که آن همه بزرگ بود و نجیب، بر موج خون خود که سرخ بود، سرخ ِ سرخ، شنا می‌کرد و دور می‌شد و انگار جان مرا نیز با خود می‌برد.
امشب اما، باز شب قدری دیگر است و من هزار فرسخ از آن شب قدری که گفتم و از سعید و از آن خدایی که به قول سهراب، در آن نزدیکی بود، دور شده‌ام و از سعید، یادش؛ و از خدا نامش، با من به یادگار مانده است و این یاد و نام، هرسالی که شب قدر می‌شود، مرا به خاطر می‌آید و نیز، در حیرتم که آدمی‌زاد، چه سخت جانی‌ست که این همه پاره پاره از جانش جدا می‌شود و باز برجای می‌ماند و بر زمین خدا راه می‌پوید.

لينک نوشته شده در  سوم آبان 1384ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

غول «رسانه»، می‌تازد و می‌آید. از مواجهه با جریان آزاد عرضه اخبار و اطلاعات گریزی نیست. همه‌ی راه‌هایِ را بستن و محدود نمودن ورود امواج اطلاعات، موقتی و ناپایدار است. با رشد سرسام‌آور شیوه‌های ارتباط، هر سد و مانعی درنوردیده می‌شود. تکنولوژی، به سرعت به پیش می‌آید و از هر مانعی عبور می‌کند و آن را بی‌اثر می‌سازد. این «پری‌رو»، تاب مستوری ندارد، ببندی در سر از روزن برآرد.
گریختن از مواجهه با این شرایط، دردی را از گریزندگان دوا نمی‌کند. دنیای امروز و فردا، در مشت آن‌هایی‌ست که نه در برابر اسب سرکش «ارتباطات و اطلاعات»، که بر آن نشسته‌اند و می‌تازند و به آن جهت می‌دهند. همان‌هایی که به‌جای کنترل عقیم اطلاعات، به تولید انبوه آن تن داده‌اند. در به‌روی خود بستن و پشت حصارهای کوتاه و سست نشستن، چاره‌ی کار نیست.
تا نشانی داده باشم از مقاومت‌های ناسنجیده و بیهوده، سال‌های دهه‌ی شصت را یادآور می‌شوم که در کشور، «ویدئو» ممنوع بود! و خلایق دستگاه‌های تی-سون سونی را، لای پتو و قنداق بچه، خانه به خانه‌ی یکدیگر می‌بردند تا ببینند آنچه را بنا نبود ببینند.آیا چنین تدبیری امروز برای همه ما عجیب و مضحک  نمی‌نماید؟. با لغو چنین محدودیت عجیبی، مگر چه فاجعه‌ای رخ داد؟ در کجای ایمان و ایقان مردم خللی شد که پیش‌تر نبوده است؟ آیا تصور نمی‌کنیم چند سال دیگر محدودیت‌های امروزین در مورد ماهواره و اینترنت و حتی کتاب، به همین اندازه عجیب و غیر قابل باور باشد؟ وضع‌کنندگان چنین محدودیت‌هایی که لابد نگرانی دین و دنیای مردم را دارند، آیا بهتر نیست که به‌جای ستیز و گریز، تن به این آب روان بسپارند و آن را نه به چشم یک تهدید، بلکه به چشم یک فرصت بی‌نظیر برای عرضه اندیشه خود نگاه کنند؟.
اگر ایجاد محدودیت در دسترسی به سایت‌های غیر اخلاقی یا هتاک به اعتقادات عموم و یا مخل امنیت اجتماعی، در دنیای امروز پذیرفته باشد، که هست، اما بی‌تردید، ممنوعیت دسترسی به بسیاری از سایت‌های خبری و تحلیلی و وبلاگ‌های پرطرفدار و از همه بدتر سایت‌های خدمات دهنده تکنیکی عرصه وب، قابل دفاع نیست و جز ایجاد بی‌مورد فضای منفی و جبهه‌گیری در کاربران وب، نتیجه دیگری ندارد.
گره کوری که با کمال تاسف، توسط مدیران دوره‌ی اصلاحات و در تعارض با شعارهای دولت اصلاحات ایجاد گردید، دیر یا زود باید گشوده گردد و چه بهتر که این گره به انگشتان تسامح و جامع‌نگری باز شود، پیش از آن‌که رشد سریع دانش فنی آن را از کار بیاندازد. ستیز بیهوده با تکنولوژی کافی‌ست، چه بهتر آن‌که پنجره‌های ارتباط گشوده شود و نسیم جریان آزاد گردش اطلاعات، وزیدن آغاز کند. باور کنید که هیچ اتفاق بدی نخواهد افتاد. باور کنید.


درحاشیه: بی اعتنایی برخی دوستان وبلاگ‌نویس، به وضعیت بلاگ-رولینگ که نقش کلیدی در نشاط بلاگستان ایفا می‌کند، جدّا جای گلایه دارد.دوستان عزیز، تنبلی هم حدی دارد!.مادامی که فیلترینگ بی‌مورد بلاگ-رولینگ اصلاح نشده،  لطفن فکری به حال لینک‌هایتان بکنید. البته خطابم با دوستانی نیست که در صفحه‌شان پیوندی با کسی یا جایی یافت نمی‌شود. می‌دانم که شان این گروه، اجل از این حرف‌هاست.
 
لينک نوشته شده در  سیزدهم مهر 1384ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

آبتین‌ام، سرش را روی پایم گذاشته و می‌گوید: بابایی، من توهما! [ من تو هستم ها!].
به او که تازه دوماهی‌ست از سه سالگی‌اش گذشته، چه می‌توانم گفت؟ چگونه بگویم که هیچ دلم نمی‌خواهد که او چون من باشد و نسل او چون نسل ما. چگونه بگویم که آرزوی من و ما در میانه‌ی این همه اندوهی که بر ما بارید ، آن بود که آسمان برای کودکان ما آبی‌تر باشد و آدمی در دنیایی که با هرچه قهرمان و آرمان و هیاهوست قهر کرده است، با خود و جهانش مهربان‌تر باشد. می‌دانم که این حرف‌ها را نمی‌داند و البته می‌دانم که هرچه باشد، روزگار در چشم او هم‌نسلانش، نه چنان خواهد بود که در چشم ماست. این را به یقین می‌دانم. پس لالایی همیشگی‌اش را برایش می‌خوانم:

لالایی گویم و خوابت کنم من
مرید شاه محرابت کنم من
لالایی گویمت تا پا بگیری
شوی شمشادی و بالا بگیری
روی بالا و از بالا نیفتی
میان زندگی، تنها نیفتی
الا مرواریِ من، سرمه‌یِ من
به سردست قبای ترمه‌یِ من
گدای کوچه را نانت روا باد
پلنگ بیشه را تیرت سزا باد
الا ای شاخه‌ی شیرین خُردم
تورا من به خدای خود سپردم... 

لينک نوشته شده در  یکم مهر 1384ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

اوقات خوش آن بود که با دوست به‌سر شد
باقی همه بی‌حاصلی و بی خبری بود
حافظ

یک روز دگر گذشت بی تو،
یک روز ز عمر من هدر شد
هر روز که بی تو آمد و رفت،
بیهوده گذشت و بی ثمر شد

یک روز دگر ز عمر من رفت،
بی دیدن برقِ رویِ ماهت
یک روزِ عبث گذشت بی تو،
بی گرمی ِ شعله‌ی نگاهت

هر روز که بی تو رفت و بگذشت،
من زندگی‌اش نمی‌نهم نام
با یاد تو راه می‌سپارم،
شاید که ببینمت سرانجام

هرچند که این امیدِ واهی،
دانم که دگر به بر نیاید
اما به امید زنده هستم،
تا مَرکب مرگ از درآید

تابستان ۱۳۸۴- تهران


توضیح: ادعای شاعری اما، بی‌جا می‌کنم اگر داشته باشم و این را صادقانه می‌گویم که نه بضاعتش را دارم و نه شهامتش را. این قبیل سطور منظوم را گاهی برای خود زمزمه می‌کنم و اگر این‌جا می‌گذارم‌شان ، بیشتر برای آن است که فارغ از جنجال‌های روزانه و عمری که به ملالت و شتاب بر من و ما می‌رود، حرفی دیگر باهم گفته باشیم.

لينک نوشته شده در  دوازدهم شهریور 1384ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

غیبت مدیدم، مانع از آن نشد که نامه منسوب به بلاگرهای اسد علی‌محمدی و حواشی آن و نیز آن‌چه را که میان حسین درخشان و خالق سمفونی مردگان گذشت را نخوانم و نبینم. فارغ از اعتقادات سیاسی کاملن متفاوت ما، این چند اشاره بهانه‌ای شد که بگویم مرا نیز در مورد کلیت این موضوعات، دردی‌ست وحرفی‌ست و نه این درد از آنِ من تنهاست و نه این حرف را من تنها می‌گویم، چه آنکه پیش از من و دستِ بر قضا در مورد نامه مذکور، دوستان دیگری اشاراتی خواندنی و قابل تامل داشتند که لابد آنها را [+ ، + ، + ] دیده‌اید.
از این میان، مهدی جامی چه خوب نوشت که وبلاگ را به مسلسل تبدیل نکنید، و من بر آن می‌افزایم که واژه و کلمه را نیز به گلوله تبدیل نکنیم.
«کلمه»، کلمه است، نه گلوله. کلمه، قداست خود را دارد، قدرت خود را دارد، کلمه اگر حامل آگاهی باشد، محتاج فریاد نیست. کلمه با گلوله فرق دارد، گلوله می‌شکافد، به خون می‌کشد و ویران می‌کند، گلوله در جستجوی پاسخی نیست، گلوله وظیفه‌اش ویرانی‌ست. گلوله صبوری ندارد، تامل ندارد، انعطاف و انصاف ندارد، رسالت ساختن و تعامل ندارد. گلوله ویران می‌کند، اما نمی‌ماند. صفیر گلوله‌ها و نفیر تیغ‌ها در زیر طاق آسمان جاودانه نیست. زمانه با صبوری خود، این زوزه‌های خون‌ریز و جان ستیز را، می‌شوید و بی‌رنگ می‌کند.
 کلمه اما، رسالتش ساختن است . کلمه شاید لطیف یا درشت و سهمگین باشد، به ایهام یا صریح و پرده‌در باشد، بلند یا کوتاه و مختصر باشد، اما در همه حال رسالتش ساختن است. کلمه‌ای که مرگ بیافریند و چون تیر بر جان مخالفش نشیند، کلمه‌ای که لبریز ژاژخایی و دشنام فرمایی باشد، کلمه نیست، آوای سخیفی‌ست که راه بجایی نمی‌برد و جز تندی و دشنام نمی‌خرد.
رنج بزرگ من و ما، ندانستن است. دانستن و دانستن، رمز ترقی مردمانی بوده است که در قرون اخیر، قد کشیده‌اند و در این دنیای مواج و پرآشوب، لباس رفاه و عزت بر تن کرده‌اند .تمدن بشری را اندیشه ارسطو ساخته است، نه خطابه‌های پرشور دموستنس که جز با سیل خون جنگجویان‌ آرام نمی‌گردید.
کسی که فریاد می‌کشد و دشنام می‌گوید، فرصت تامل و تدبر را از خود گرفته است و عجیب نیست که اگر به قول دوستان، حتی نوشته‌اش پر از غلط‌‌های نگارشی باشد. من به این حنجره‌های خروشان و این احساسات جوشان ، به این همه تندی و ستیز اعتقاد و اعتماد ندارم و خوش‌حالم که در چنین احساسی تنها نیستم.
این شیوه بیان و این نوع نگاه، این همه مطلق‌اندیشی و خود محور بینی، دوره‌اش گذشته است. کار فرهنگی کردن، داد زدن ندارد. سواد و آموختن می‌خواهد، صبوری و تامل می‌خواهد و تواضع و ایمان و صداقت می‌خواهد . کار فرهنگی راه خود را دارد. از زبان دیگران سخن خود را گفتن و نام بلاگستان را به سخافت بیانیه‌های کور و آتشین آلودن و خود را پیش قراول گروه «خرگوش مرده» های دارودسته‌ی  نیویورکی‌ها دیدن، نامش کار فرهنگی نیست .


 توضیح: اشاره این نوشته به کلیت موضوع است و اگر بخواهیم به محتوا و اهداف آن وارد شویم و تفاوت‌های بینش اصلاح‌طلبانه‌ی مدنی در چارچوب موجود - که من به آن اعتقاد دارم- را با بینش براندازانه و ساختار شکنانه بسنجیم،  حکایت دیگری‌ست که تنها بعد از فراهم شدن مقدمات لازم ممکن می‌گردد و نقد آن مجال دیگری را طلب می‌کند.

لينک نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1384ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

« یک سال دیگر گذشت، مثل باد، عجب سرعتی دارد زندگی، باید جدی‌تر به زندگی فکر کنم، این جوری نمی شود...» این را با خودش گفت و با دست‌های ظریفش، پارچ آب را برداشت تا به گلدان هایش که پشت پنجره بودند آب بدهد.
غروب بود. غروب یک روز گرم تابستان. نسیم ملایمی که از پنجره نیمه باز خودش را به‌زحمت به داخل می‌کشاند، صورت او را قلقلک می‌داد. از پنجره به ساختمان‌هایی که در همسایگی‌اش مانند غول‌هایی مهیب از دل زمین بیرون می‌آمدند، نگاهی انداخت. این تصویر بی‌آنکه بداند چرا، او را دل‌گیر کرد و به‌یاد کسی انداخت. با خودش گفت:« راستی الان او کجاست؟ حتمن توی یک اتاق نمور نشسته است و دارد تند و تند چیز می‌خواند. حتمن بازهم روز تولد مرا فراموش کرده است. شاید هم ...» هزار پرسش جورواجور توی ذهنش ردیف شد. نگاهی دیگر به ساختمان‌های غول‌پیکر انداخت که از دل زمین می‌جوشیدند و بالا می‌آمدند. با خودش فکر کرد زندگی یک همچین چیزی باید باشد! یک جور تصویر مهیب که بدون اراده ما در جلوی چشممان ظاهر می‌شود و قد می‌کشد. از افکار عجیب و غریب خودش خنده‌اش گرفت. او زندگی را زیباتر و دوست‌داشتنی تر از این می‌دانست.
چشمش را بست و مقابل پنجره ایستاد. از نسیمی که لای موهایش در حرکت بود، احساس خوشایندی به او دست داد. توی خیالش اسب سپیدی را دید که با سواری چابک، به در امتداد یک ساحل زیبا به تاخت به سوی او می‌آمد. از کجا معلوم زندگی یک همچین چیزی نباشد؟- این را توی دلش گفت- . از زیبایی این تصویر وهم آلود به شعف آمد. گوش‌هایش را تیز کرد. انگار صدایی می‌آمد. صدایی مانند سم اسبی که بر روی آسفالت کوچه، سلانه سلانه گام بر می‌داشت. چشم‌هایش را باز کرد. به کوچه نگاهی انداخت. چند بچه شیطان مشغول بازی بودند و یک کمپرسی پر از آجر داشت رد می‌شد.
غروب یک روز گرم تابستان بود و او بی‌آنکه بخواهد، یک سال بزرگ‌تر شده بود... .
 

لينک نوشته شده در  هفتم مرداد 1384ساعت   توسط حمیدرضا زندی 

ملا جلال*،شکوه مکرر نمی‌کنم
دنیایمان خراب
رویایمان بر آب...
دیگر اسیر عشوه ساقی کسی نماند،
هرکس به‌کار خویش
پای حدیث فانی و باقی کسی نماند.

ملا جلال با توام آخر...
یک‌دم نگاه کن:
دنیا عوض شده‌ست،
take it easy
جلال!
دیگر کسی فدایی جانان نمی‌شود
دیگر دلی ز عشق پریشان نمی‌شود...
ملا جلال ، از دل و دلدادگی مگو
این قصه‌ها برای کسی نان نمی‌شود

انسان قرن ما
-هی با توام جلال!-
انسان قرن ما،
«در چار راه حادثه» گریان نشسته است
گویی خدای هم،
بر ماتم شکستن انسان نشسته است...

ـ ملا جلال، اما
بی‌اعتنا به من
با دست خود کرانه دوری نشان دهد
تنها به راه خویش رود، تا که جان دهد...

مرداد هشتاد و چهار-تهران


*نه ملا جلال! تو لفظ و صوت را بر هم زده‌ای. تو اصول عافیت و قافیت را سوخته‌ای. تو از فرهنگ و فرزانگی سیر آمده‌ای. تو بر فن دیوانگی عاشق شده‌ای. و این‌جا قرن قرنِ عقلانیت است.[+]

این چند سطر، برداشتی‌ست آزاد از این نوشته زیبای حسن جعفری، دوست گرامی‌ام .

لينک نوشته شده در  یکم مرداد 1384ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

«نوشتن با دوربین» را که حاصل چهار جلسه مصاحبه مفصل پرویز جاهد با ابراهیم گلستان است، یک‌نفس خوانده‌ام. این کتاب بی‌شک یکی از مراجع باارزش در حوزه تاریخ شفاهی روشنفکری کشور ماست. مانده‌ام که طبع سخت‌گیر و انزوا طلب گلستان چگونه به چنین گفتگویی تن داده است.
درباره این گفتگو نکات زیادی را می‌توان گفت. لحن پرخروش و ستیزه‌گر گلستان که در هشتاد سالگی تیغ تیزش گردن خیلی‌ها زده است و آن‌ها را نفهم، بی‌شعور، مزخرف، بی‌سواد و پرت خطاب کرده است، چیزیست که بیش از همه در این گفتگو به چشم می‌آید و برخی دوستان نیز از این رویکرد گلستان به‌تندی یاد کرده‌اند و ناچار باید بگویم، من نیز این درشت گویی گلستان را هیچ نمی‌پسندم و دوست ندارم.

اما چیزی که در این کتاب لااقل برای من، جالب بوده و آن‌را سخت پسندیده‌ام، صراحت گلستان است. اغلب ما به دلیل ریشه‌های تاریخی عادت کرده‌ایم که هنگام بیان نظرات خود - خصوصن در مورد اقوال یا افعال دیگران- آن‌قدر حرفمان را بجویم که چیزی از منظورمان باقی نماند و نام این روش را اعتدال و میانه‌روی می‌نامیم. این دیگر برای ما عادت شده که در همه امور از میان سفید و سیاه، بی درنگ خاکستری را انتخاب کنیم و ندانیم که گرچه در بسیاری از امور سیاه و سفید کاربردی ندارد، اما این همه جویده سخن گفتن، از ما مردمی جبون، هراسان، متظاهر و بی‌خاصیت ساخته است.

ما تیغ تیز «خرد ناب نقاد» را که اصلی‌ترین ابزار مدرنیته است، چنان با هراس خود کُند کرده‌ایم که دیگر حتا بدرد پوست کندن سیب زمینی هم نمی‌خورد، چه رسد به زدودن زنگارهای کهن. ما به این وضعبت کسل کننده چنان خو گرفته‌ایم که اگر کسی بجای جویده و ترسیده حرف زدن، به صراحت نظرش را - ولو غلط- بیان کند، به تندی متهمش می‌کنیم و نقدش را حتا اگر در کمال ادب باشد، هتاکی نام می‌نهیم. این برخورد سوای آن‌که ناشی از کم‌طاقتی و انتقاد ناپذیری ماست، ریشه در این دارد که ما میان «صراحت» و «اعتدال»، به غلط، تضادی عمیق می‌بینیم .
بلاتکلیفی، سردرگمی، هرهری مسلکی و تظاهر، عدم رشد و پرورش ایده‌های نو و ساختارشکن، همه این‌ها به باور من فرزندان علیل و عقیم این پویش ماست.اگر بر سخنان گلستان این ایراد وارد باشد که در مورد دیگران، بعضا از جاده اعتدال و انصاف خارج شده است، اما نمی‌توان صراحتی را که پیرانه‌سر در کلام اوست، ستایش نکرد.


پی نوشت: با همین نوع نگاه، باید بگویم نقد خوابگرد بر حسین درخشان، این نوشته زیتون و نیز نوشته مجید زهری در مورد نوآوری را- مانند نوشته‌های دیگری از این سه نفر-، نمونه‌های قابل تاملی از صراحت در بلاگستان میدانم، حتا اگر برخی از ما، با بخش‌هایی از متن این نوشته‌ها موافق نباشیم.
لينک نوشته شده در  بیست و هشتم تیر 1384ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

 برمیز چرک و تیره‌ای در کنج دیوار
اودرمیان خلوت میخانه‌ای دور
دور از نگاه مردم آلوده دامن
بنشسته مخمور

از خنده و از گریه مستان خبر نیست
بر میزهای خالی میخانه اینک
از جام‌های می اثر نیست

میخانه خاموش است، آوای کسی نیست
مردم میان خانه‌ها، درهای بسته
در شهر گویی
حتی صدای خش خش ِ خار و خسی نیست

در ظلمتِ میخانه حتی،
دیگر نمی‌سوزد چراغی
ساقی هم از میخانه رفته
او مانده و می مانده باقی

یاد آمدش یک روز دیرین
وقتی که مردم جمله در میخانه بودند،
او در میان خانه‌یِ خود بود تنها
مانند امروز...،
بی های و هوی و واله و شیدایِ شیدا

اکنون نشسته‌ست،
دلبسته‌یِ فرجام دیگر
پر می‌کند جام از پی ِ جام،
سر می‌کشد یک جام دیگر

تهران- تیرماه هزار و سیصدو هشتاد و چهار

لينک نوشته شده در  چهاردهم تیر 1384ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

مرد نشسته بود و از پشت شیشه غذاخوری خیابان را نگاه می‌کرد. آدم‌ها مثل مورچه‌هایی که دانه‌شان را گم کرده باشند، می‌آمدند و می‌رفتند. سعی می کرد از پشت شیشه زل بزند توی چشم رهگذرانی که او را خوب نمی‌توانستند ببینند. می‌خواست از تخم چشم آن‌ها، عمق پدرسوختگی‌شان را بفهمد. سایه‌ی خودش را توی شیشه دید. «من از همه پدر سوخته‌ترم!». این را توی دلش گفت و پوزخند غریبی زد. انگار دلش به حال خودش سوخته باشد. احساس کرد با این همه پدرسوختگی چقدر بی‌آزار است. یک لحظه احساس کرد «آیدین» است. آیدین داستان معروفی. خودش را دید که از پشت اُرُسی یک اتاق نمور، دارد سربازان چشم آبی روس را نگاه می‌کند که تند و تند، کف خیابان‌های اردبیل راه می‌روند و پاپاخ‌هاشان را از زور سرما تا روی پیشانی پایین کشیده‌اند. 
یک‌بار دیگر سایه‌ی خودش را در انعکاس شیشه بخارزده نگاه کرد.چشم‌هایش برق می‌زدند. یادش آمد روزی به ادریس گفته بود آدم‌ وقتی عاشق می‌شود چشم‌هایش برق می‌زند و بی‌آزار می‌شود. احساس فیلسوفانه‌ای را که از گفتن این جمله با خودش کرده بود، خوب به‌یاد داشت. این را از کجا فهمیده بود؟ نکند از جایی شنیده بود و یادش نمی‌آمد؟ باز نگاهی به سایه خودش توی شیشه کرد و با خودش گفت: نکند عاشق شده‌ام و نمی‌دانم؟ احساس بی‌قراری کرد و دلش لرزید. اما عاشق کی؟ خودش هم نمی‌دانست.
یاد ادریس افتاد که در ده- دوازده سالگی عاشق راحله شده بود. راحله از او هیچ خوشش نمی‌آمد و به او می‌گفت «جهود بد پک و پوز». راست می‌گفت شاید. ادریس بد جور «بد پک و پوز» بود. اما دلش مهربان بود و چشم‌هایش مدام برق می‌زد. همیشه انگار یک ترس موهوم توی وجودش بود. همیشه هراسان بود. عین پدرش. بعدها ادریس و پدر و مادرش از آن محله رفتند و او دیگر ادریس را ندیده بود. شنیده بود توی بمباران عراقی‌ها، یک بمب افتاده توی خانه‌شان و همه مرده‌اند.آن روز حسابی گریه کرده بود. راحله هم تا چند روز همه‌اش توی خانه گریه می‌کرد. انگار تازه یادش آمده بود که آن جهود بد پک و پوز، عاشق او بوده است.
مرد یک‌بار دیگر توی شیشه نگاه کرد. چشم‌هایش برق می‌زد. عین چشم‌های ادریس. یادش آمد که راحله، به یک جوان ترک و چاق شوهر کرد و به ارومیه رفت. می‌گفتند شوهرش دستِ بزن دارد و یک روز با سینی مسی کوبیده توی سر راحله و راحله دیوانه شده است. هیچ‌کس خبر دقیقی نداشت. احساس کرد چقدر از گذر روزگار در این عمر سی و سه ساله، غم روی دلش انبار شده است. دوباره برای لحظه‌ای، دلش برای خودش سوخت. دست‌هایش را توی هم فشار داد و نگاهشان کرد. هربار که نگاه به دست‌هایش می‌انداخت یاد خودش می‌افتاد. انگار حس مالکیتی که با دیدن دست‌هایش در او ایجاد می‌شد، به یادش می‌آورد که او وجود دارد.
«ببخشید دیر شد». این را پسرک گارسن به او گفت و مشغول چیدن غذایش روی میز شد.پسرک وقتی خواست برود، یک‌جور غریبی به او نگاه کرد. توی دلش گفت حتمن پسرک با خودش می‌گوید این آدم پدرسوخته چرا چشم‌هایش این‌قدر برق می‌زند!.زیر لب، پوزخند غریبی زد و مشغول خوردن غذایش شد.

لينک نوشته شده در  دوازدهم تیر 1384ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

خوشحالم که با پایان انتخابات، جو ملتهب بلاگستان- ونه بلاگشهر، که هنوز خیلی مانده تا شهر شود- آرام شده و دوستی‌ها و باهم‌زیست‌هامان سرجای اول خود بازگشته است. من البته بر خلاف پاره‌ای از دوستان، این جنب و جوش و بحث و جدل‌ها را هرگز منفی ارزیابی نمی‌کنم و آن‌را نشانه‌ای از مسئولیت پذیری و نشاط این فضا می‌دانم.
از برخی تندی‌های بیانی نیز- که بسیاری از ما دچار آنیم- نباید رنجید، که در فضای ملتهبی که همه می‌کوشند راهی را که خود برای بهتر شدن روزگار بدان رسیده‌اند، به بقیه نیز بقبولانند، طبیعی‌ست که بار احساسی برخی تعابیر کمی زیاد شود. از این موضوع نباید دل‌گیر و دل‌زده شد و نیز این هیجان نباید اسباب تمسخر معدودی از دوستان قرار گیرد و سایرین را با کم‌لطفی، جوزده و احساساتی ، و خود را خویشتن‌دار و پرمتانت بدانند. باید بپذیریم این بحث‌ها و جدل‌ها - حتی اگر در پاره‌ای موارد از جاده اعتدال و انصاف خارج شود- برای رشد و اعتلای اخلاق جمعی ما بسیار مفید است و  این فضای مجازی به این تنوع و تکثر و نیز نشاط سخت محتاج است، خصوصن آن‌که در این ایام یک‌بار دیگر مشکل عدم توفیق ارتباط با مخاطبین عام در بلاگستان خود را به همه نشان داد و این بحث چنان‌که پیشتر عرض کرده‌ام [+] محتاج تامل فراوان است.
این ایامی که گذشت نشان داد بلاگستان برای شکل‌گیری و رشد خود به تلاش‌های سالم جمعی بسیار نیازمند است و محتاج فضاها، روش‌ها و برنامه‌هاییست که برمبنای تفاهمات حداقلی و ضمن احترام به دیدگاه‌های متفاوت بتواند ساکنین آن‌را،- فارغ از طرز فکرشان -گرد خود جمع کند و بر هم‌دلی و دوستی آنان بیافزاید . و البته همه‌ی ما نیز باید بیاموزیم که می‌توان متفاوت اندیشید و این تفاوت‌ها را در فضایی آکنده از دوستی و آزاد اندیشی پیگیری نمود . تبدیل کردن اختلاف نظر به خصومت و دشمنی سزاوار ما نیست . به تعبیر آقای زهری ، دیگران هم می‌توانند دگر بیاندیشند اما دوست خوب ما باشند.


حاشیه:دراین چند روز، شرمنده دوستانی بودم که دست خالی از صفحه‌ام برمی‌گشتند. ایام بکامم نیست.  پریشانم، چنان‌که هیچ حد ندارد و این به خاطر پاره‌ای مشکلات شخصی‌ست که لابد حل خواهد شد.از دوستانی که به هر طریق جویای احوال شدند و بذل محبت کردند،سپاسگزارم.
لينک نوشته شده در  هفتم تیر 1384ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

دوستان، لطفن انگشتانی را که به جوهر استامپ انتخابات آبی نشده، بالا بگیرید. کمی بالاتر لطفن. ممنونم. کافیست. من به همه‌ی شما تبریک می‌گویم. شما یکی از برندگان خوش شانس این انتخابات هستید.
ما در این انتخابات شکست خوردیم. دکتر معین هم یکی از ما بود. ایشان هم شکست خوردند. اصلاحات شکست خورد. ما از آن‌ها و از شما و از خودمان شکست خوردیم. چه اهمیت دارد. دمکراسی باید یک همچین چیزهایی باشد. آخ که چقدر دموکراسی خوب است.
راستی، پیشنهادی دارم. بیایید حالا که ما باخته‌ایم، کمی مهربان‌تر باشید. بعضی از دوستان من خیلی جوان هستند. این شکست برای آن ها نه یک شکستِ سیاسی‌، که یک شکستِ عاطفی‌ست. زخم آن‌هاتازه است. لطفن نمکدان‌ها را به زمین بگذارید. ممنونم.

لينک نوشته شده در  بیست و نهم خرداد 1384ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

 نمی‌توانم بی‌تفاوت باشم. دفترچه تلفنم را می‌گشایم و به همه‌ی کسانی که می‌شناسم زنگ می‌زنم و از آنان می‌خواهم فردا اندیشه‌ای را که اعتماد من و بسیاری دیگر را - به هر شکلی - جلب نموده است، تنها نگذارند. یک رای هم یک رای است . بی‌تفاوتی، مطلق اندیشی، دل‌زدگی و انفعال، باید به این‌ها غلبه کرد. با انتخاب شدن یا نشدن هریک از این هشت نفر، ایران یک‌شبه تغییر نخواهد کرد. اما نمی‌توان تاثیرات تعیین کننده این انتخاب را به هیچ وجه نادیده گرفت .فردا روز مهمی برای ایران ماست.
لينک نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1384ساعت   توسط حمیدرضا زندی 

من به شعارهای- البته شیرین - دکتر معین رای نخواهم داد که این سال‌ها به من آموخته است که شعارها در کوران داد و ستدهای سیاسی، اغلب رنگ می‌بازند و بی‌خاصیت می‌شوند؛ به تندی‌اش نیز رای نخواهم داد که تندی بیش از حد مجال پیشروی را از او خواهد ستاند؛ به کاریزمایش رای نمی دهم که اصولن چنین ویژگی در خود ندارد؛ به سخنوری‌اش هم رای نمی‌دهم که معین سخنوری توانا نیست. . .
اما،. . . به بغضی که در صدای حجاریان است رای می‌دهم، که نخواست چون برخی دیگر، رانت وزارتی‌اش را وسیله‌ی کامروایی و قدرت‌طلبی خویش نماید و پاداش پایداری‌اش بر حقوق شهروندان، گلوله‌ای شد که بر گونه‌اش نشسته است و تا عمق جانش را ویران نموده است.
به صداقتی که در چشمان رضا خاتمی می‌درخشد رای می‌دهم، که برادری با شخص دوم مملکت را، نه اسباب جاه‌طلبی خویش،که فدای سماجتی کم‌نظیر در استیفای حقوق مردم نموده است.
به تاج‌زاده رای می‌دهم که بارها و بارها پایمردی‌اش را، در پیگیری مطالبات مدنی شاهد بوده‌ام و دیده‌ام که چگونه موقعیت ممتاز خود در صحنه قدرت را، به پای آرمان‌های جنبش اصلاحات، قربانی نموده است.
و ... به شفافیت و قاطعیت معین رای می‌دهم و با شناختی که از او دارم، می‌دانم که این دکتر نجف‌آبادیِ بی‌ادعا، مصلحت مردم را با هیچ مصلحتی، - به این آسانی‌ها - معاوضه نخواهد کرد.

 در عین احترام به دیگرانی که چون من نمی‌اندیشند، معتقدم که تحریم انتخابات، اگر از سر دل‌زدگی و سیاست‌گریزی یا بی‌تفاوتی نباشد، به وضوح به خارج از مرزهای ایران امید و اشاره دارد و من اما، باورم نمی‌شود که غرب منافع ملتم را بر منافع خویش مقدم بدارد و نیز باورم نمی‌شود که یکصد هزار کشته در عراق و اوضاع فلاکت بار افغانستان - که این یکی را از نزدیک دیده‌ام- و حمایت بی‌دریغ غرب از دولت‌های عقب مانده و واپس‌گرای عرب، هدفش صرفا بسط دموکراسی و حقوق بشر باشد.
 به همین حجت است که من نیز چون بسیاری دیگر به جنبش اصلاحات،- با همه کند روی و تندروی‌هایش- امید بسته‌ام و بدیلی برای آن نمی‌بینم و در عین انتقاداتی که به اصلاح طلبان دارم‌، رایم را با دعایی خیر روانه‌ی صندوق‌های آنان می‌کنم و به آن امید چشم بر فردا می‌دوزم، که دنیا از آنچه امروز هست، برای کودکان ما پاک‌تر و عاشقانه‌تر باشد.

لينک نوشته شده در  بیست و پنجم خرداد 1384ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

میان سال است، چهره‌ی محترمی دارد، سنگینی نگاهش را در حالی که در ماشین را باز می‌کنم بر خود حس می‌کنم، چیزی می‌خواهد بگوید، جلو می‌آید و نسخه‌ای را نشانم می‌دهد. همان قصه‌ی تکراری مریض گرفتار داشتن و نسخه‌ی فوری و پولی که کم آورده است برای گرفتن دارو هایش.
می‌خواهم بگویم که باورش نمی‌کنم و عذری بیاورم، اما نمی‌توانم. چیزی ته نگاهش هست که تسلیمم می‌کند. سه‌هزار تومانی را که می‌خواهد می‌دهم و او شماره تلفن می‌خواهد برای پس دادن پول. با بی‌میلی شماره را می‌نویسم و می‌گویم : البته بعید است به‌دردتان بخورد!. سرخ می‌شود از کلفت گویی من و در حالی که به نظر می‌رسد دلش می‌خواهد زودتر خلاص شود،تشکر غلیظی می‌کند و می‌رود،و من، در حالی که سوار ماشین می‌شوم به زودباوری و ساده‌لوحی خودم لعنت می‌فرستم.

دو روز بعد، به دفترم که می‌رسم آنجا نشسته است با دست گلی زیبا و خانمی که بعدن توضیح می‌دهد که همسرش است. آدرس را تلفنی در غیابم گرفته‌اند. حالا نوبت من است که از خجالت سرخ شوم، و باز هم بر خودم لعنت بفرستم، اما این بار نه به زودباوری- که ندارم!-، بلکه به این همه خودخواهی و دیرباوری‌ام! .

لينک نوشته شده در  بیستم خرداد 1384ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

هشت سال گذشت، از روزی که این سید نجیب پای در گودال سیاست گذاشت، با هزار هزار چشمی که بدرقه راهش بود.
سید مظلوم بود و نجیب. چشمانش چون دختری نورسیده حیا داشت. رئیس جمهوری که در مقابل دیدگان ما بغض می‌کرد و می‌گریست. او نجیب‌تر از آن بود که هم‌آورد دنیای چرک و هزار توی سیاست ‌پیشگی باشد.
گفتگو، اعتدال و نرم خویی، چیزی بود که به برکت نفَس او در فضای حاکمیت پراکنده گشت، در جایی که حتی دوستان صادق او، - به اعتبار پیشینه‌شان- بویی از این حرف‌ها نبرده بودند!.
او نماینده آرزوهای ما بود، آرزوهایی که هیچ حد نداشت و می‌خواست به عوض ِ کاغذی که بانام سید در آن جعبه انداخته بود، سید تمام آمال جورُ واجور یک‌صد ساله‌ی ما را ، یک تنه به‌بار بنشاند. ما نام سید را بر کاغذی نوشتیم و به‌خانه‌هامان رفتیم و به او سپردیم که رویاهای تک تک ما را تعبیر کند و اگر نمی‌تواند، حتی بمیرد، که ما قهرمان مرده را بسیار دوست داریم.
ما اورا چون خود عجول و تند می‌خواستیم، سید اما،... صبور بود، آن‌قدر که نه فقط دشمنانش را، که دوستانش را نیز گاهی به ستوه می‌آورد و این صبوری بی‌حد گاهی بوی اهمال می‌داد و گلایه بر دل می‌نشاند و ما البته، هرگز از خود نمی‌پرسیدیم ما چه کردیم در همراهی او ، جز آن که در خانه‌هامان نشستیم و آن یک رای داده و نداده‌مان را، مدام در چشم باحیای او فرو ‌کردیم . چرا گمان بردیم که او با یاران و همراهان اندک خود، یک تنه باید تمام ایرادات انقلاب را اصلاح کند و ایران را پاک و پاکیزه، چون گلستان تحویل ما دهد.
اکنون او تنها و دل‌شکسته ، به انتظار رفتن در آستانه دری ایستاده است که هشت سال پیش بر روی دستان ما ار آن به میان آمده بود. رسول مهر و اعتدال می‌رود و غبار هزار کلوخی که دشمن و دوست بر سر او بارید، بر شانه‌هایش به‌جای مانده است. ما از او گلایه‌هایی داریم و او نیز شاید، اما مهرش بر دل‌های بسیاری از ما نشسته است. او می‌رود ولی عطر واژگان او در تاریخ سیاست ما می‌ماند: مهر، اعتدال و گفتگو.

لينک نوشته شده در  چهارم خرداد 1384ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

شب از نیمه گذشته ،بوی خاک دود‌آلود و باران خورده‌ی تهران می‌آید و صدای سازعاشق بی‌خوابی از دور، که در ایهام این شب سیاه‌، زخمه برتار می‌کشد و هرزخمه‌اش گویی دل آدم را دوپاره می‌کند‌، پریشان می‌کند و دو چشم خیسی را در برابرت می‌نهد که دارد به خیره‌، دیوانگی تورا می‌پاید...
تُف بر تو ای دل این همه شوریده‌سری، پیر شدی، زمین‌گیر شدی، ولی باز نم نم بارانی و برق نگاه پریشانی و زخمه‌ی سازی چنین خرابت می‌کند، سربه‌هوایت می‌کند، بی‌تاب می‌شوی و چون پرکاهی در هوا ، از همه چیز رها، یله، بی سر و بی سامان ... ، بی‌خیالِ دو پای خسته‌ی من، به دنبال خویش می‌کشانی‌ام. بمیری ای دل، تاوان پریشانی‌ات تا چند با من باشد، آهنگ حیرانی‌ات تا چند...،به کجا می‌پویی؟ چه می‌جویی؟ بس کن دیوانه، خانه‌ات خراب شد و جان صاحب‌ات کباب...
تُف بر هرچه روز بارانیست، نفرین بر نگاهی که بر پوست آدم سُر می‌خورد، و چون شرابی مقدس، می‌خراشد و پیش می‌رود، لعنت بر نوای همایون و آواز اصفهان که جان را چون پنبه‌ای رشته رشته می‌کند و بر هوا می‌پراکند... ، بس کن دیوانه، این همه بی‌قراری و خویش آزاری تا چند؟ که این همه آواره است که تو هستی؟ نگاه کن! کاروان خوشبختی را ببین: مردمانِ شاد، از غم آزاد، مردمانِ روزهای بی‌اندوه و شام‌های پر شکوه، پر نور، پر شور، با خنده‌ای بر لب و انگشتی که پریشانی ِ تورا اشاره می‌کند و چیزی به‌زمزمه در گوش دیگری می‌گوید از جنون تو. و  تو اما، چون همیشه خراب، پای درگِل و مبهوت، نگاه‌شان می‌کنی و به‌رسم دعایی خیر، پلک بر هم می‌نهی و آه می‌کشی و شاید نفرینی بر دنیا که دیوانه‌ای چون تورا می‌زاید. بس کن ای دل، ای دیوانه. . .
تُف بر من و سکوت من و شعرم
تُف بر تو باد و زندگی و شاید...
تُف بر کسی که چشم به ره ماند
تُف بر کسی که سوی کسی آید...


بیش از حد شخصی شد، می‌دانم. چه باید کرد، گاهی پیش می‌آید دیگر، شما هم که غریبه نیستید.
لينک نوشته شده در  بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت   توسط حمیدرضا زندی  | 

 

 

 
.

 

 

خیالات فضول‌الممالک


برای مطالعه فرمایشات سابق  به »آرشيو مربوطه مراجعه بفرمایید.